تازه ها
سکوت آجر و خاطره؛ مرثیهای بر قامت زخمی کارخانه آرد ماشینچیان قزوین
به گزارش بازارکار از ایرنا، جلوی این بنای تاریخی میایستم؛ آجرهای فرسوده، طاقهای ضربی خسته و نمایی که هنوز هم با وجود زخمهای عمیق، یادآور شکوه صنعت و معماری قزوین است، خورشید از میان یکی از پنجرههای شکسته و دهانگشوده این بنای متروکه، نوری مورب و غبارآلود به درون میتاباند و در فضای تهی کارخانه، رقصی از ذرات معلق ایجاد میکند که انگار روح گذشته را به بازی گرفته است.
در دلم میگویم چه قدر زیبایی تو بنا، چه تاریخی بر شانههایت سنگینی میکند و با اینکه بیش از نیمی از جانت را گرفتهاند، چه قدر باشکوه هنوز ایستادهای، این تماشای خیره، تنها یک نگاه گردشگری نیست، بلکه مواجههای است با یک غیاب حضور؛ جایی که صنعت، سرمایه و تمدن شهری در یک نقطه تلاقی کردهاند و امروز در گرداب فراموشی فرو رفتهاند.
کارخانه آرد ماشینچیان در نزدیکی دروازه رشت قزوین، بیش از آنکه یک بنای صنعتی ثبتشده در فهرست آثار ملی باشد، یک متن است؛ متنی که اگر درست خوانده شود، قصه تلخ نوسازی ایران را روایت میکند، صادق ماشینچیان، در سال ۱۳۱۱ شمسی، وقتی سرمایهاش را برای برپایی این بنا به کار گرفت، تنها به فکر تولید آرد نبود؛ او به فکر شدن بود؛ به فکر اینکه قزوین را از یک شهر سنتی و ایستای قاجاری، به شهری بدل کند که نبضش با صدای ماشینآلات آلمانی میتپد.
ماشینچیان و همقطارانش در کارخانه آرد، در واقع معماران مدرنیته قزوین بودند، وقتی به آن روزها فکر میکنم، تصویری از جنبوجوش کارگرانی میبینم که با هر کیسه آرد، آرزوی توسعه را به دوش میکشیدند و این بنا، استخوانبندی صنعتی شهری است که میخواست بزرگ شود اما در نیمه راه، در چنبره بحرانهای سیاسی، تغییر سبک زندگی و عدم درکِ ارزش میراثِ صنعتی، رها شد.
فاجعه کارخانه ماشینچیان در یک لحظه رخ نداد بلکه فرآیندی تدریجی بود که از تعطیلی تولید آغاز شد، از منظر جامعهشناختی، وقتی تجهیزات یک کارخانه که هویت آن را میسازند به تاراج میروند، در واقع حافظه فنی آن مکان پاک میشود، این سرنوشت، تلخترین پارادوکس شهری محسوب میشود؛ ما بناهایی داریم که ملی خوانده میشوند اما در واقعیت زیست روزمره شهر، نه جایگاهی در اقتصاد فرهنگ دارند و نه پناهی در برابر زوال.

نگاهی که به این کارخانه شده، نگاهی مومیاییوار است؛ یعنی بنا را ثبت کردهایم تا به آن دست نزنیم اما دست نزدن هم به معنای نابودی تدریجی است، وقتی از تلاش برای تملک و تبدیل این بنا به موزه صنعت سخن گفته شد، ما با یک بنبست کلاسیک در مدیریت شهری ایران روبرو شدیم؛ ناهماهنگی بین دستگاههای دولتی، نبود بودجههای توسعه و ناتوانی در اقناعِ مالکان خصوصی و این بنبست، خود شهر است که در آن گیر کرده؛ شهری که بین تمایل به حفظ تاریخ و نیاز به بهرهوری اقتصادی، معلق مانده است.
این بنا میتوانست امروز قطب خلاق قزوین باشد؛ جایی که استارتاپها، هنرمندان و فعالان گردشگری در آن رفتوآمد میکردند اما به جای آن به پاتوقی برای حاشیهنشینها بدل شده و این خود گویا عمیقی از شکاف طبقاتی و اجتماعی است.
ما در جامعهای زندگی میکنیم که پیوندش با گذشته، پیوند موزهای است؛ گذشته را در ویترین میپسندیم، نه در کاربرد و این کارخانه، اگر قرار بود به موزه تبدیل شود، نه فقط محلی برای نمایش چند چرخدنده زنگزده که محلی برای روایت کار بود؛ روایت اینکه قزوین چگونه گندمهای استانهای همجوار را به نان تبدیل میکرد و به تهران و گیلان میفرستاد و این یعنی "ما تاریخ قتصاد زیست را گم کردهایم".
وقتی از میان آن پنجرههای شکسته، به خیابان بیرون نگاه میکنم، تناقض عجیبی حس میشود؛ آنسوی دیوارها، شهر با شتابی بیمحابا در حالِ مدرنشدن است، برجها بالا میروند و پاساژها جای کاروانسراها را میگیرند اما درست در کنار این شتاب، تاریخ ایستاده به حال خود رها شده و اینجاست که جامعهشناسی بناهای متروکه معنا پیدا میکند؛ اینها فضاهای بیدفاع هستند؛ فضاهایی که چون نه کاربرد اقتصادی آنچنانی دارند و نه متولی دلسوز فرهنگی، به فضای طردشدگی تبدیل میشوند.

جامعهای که بناهای صنعتیاش را رها میکند تا فرو بریزند، در واقع دارد بخشی از خود تاریخیاش را دور میریزد و این کارخانه تنها آجر و ملات نیست بلکه سند هویت است، امضای صادق ماشینچیان بر روی این ساختمان، امضای برپایی یک فرهنگ جدید در قزوین بود، ما وقتی این بنا را ویران میکنیم، در واقع تاریخ تلاش انسانِ قزوینی برای مدرن شدن را از حافظه شهر پاک میکنیم.
آنچه در سالهای اخیر بر سر این بنا آمده، یک جرم فرهنگی خاموش است، جرم بیتفاوتی، در بسیاری از کشورهای توسعه یافته، چنین بناهایی تحت عنوان بازآفرینی شهری به موتورهای محرک اقتصاد شهر تبدیل شدهاند، مرمت به معنای بازگرداندن روحِ کار به بنا است و کارخانه ماشینچیان میتوانست امروز یک هاب کارآفرینی باشد؛ جایی که در آن، صنایع دستی یا شرکتهای تکنولوژی نوین در بستری تاریخی، پیوندی میان سنت و آینده ایجاد کنند. اما در قزوین به جای این نگاه راهبردی، درگیر مالکیت شدهایم.
مالکیت، سدی شده در برابر حیاتِ عمومی یک اثر ملی، آیا این عادلانه است که یک بنا به دلیل تعارضات حقوقی، از جریان زندگی شهر حذف شود؟ این بنا متعلق به حافظه جمعی تمام مردم قزوین است، نه فقط مالکان خصوصی یا سازمانهای دولتی که توپ را به زمین یکدیگر میاندازند.
شاید بخشی از این فراموشی، به دلیل تصویری باشد که ما از میراث داریم، ما میراث را فقط آرامگاههای شاهان و بناهای قاجاری اعیاننشین جستوجو میکنیم، ما میراث صنعتی را به اندازه کافی فاخر نمیدانیم اما واقعیت این است که مدرنیته ایران در همین کارخانهها شکل گرفت.
اینجا، جایی است که دهقان، تبدیل به کارگر صنعتی شد؛ جایی که چرخ آسیاب بخاری، جای نیروی انسانی و حیوانی را گرفت، این بنا، قله تحول اجتماعی قزوین در آن دوران بود، ایستادن در برابر این عظمت فروریخته، حسی آمیخته از غم و احترام به من میدهد.
غم از اینکه ما میراثداران خوبی برای این اراده پولادین نبودهایم و احترام، برای صادق ماشینچیان که در سال ۱۳۱۱، با آن سرمایه و آن ماشینآلات، رویای قزوین صنعتی را باور داشت، امروز، خورشید که از پنجرههای این بنا به داخل شهر میتابد، مثل یک نورافکن طبیعی است که دارد به ما نشان میدهد چقدر جزییات این بنا هنوز زیباست، طاقهای آجری که با مهارت معماری آن دوران چیده شدهاند، هنوز استوارند، این یعنی جان بنا هنوز هست اما اراده شهر غایب است.
اگر روزی این بنا دوباره احیا شود، اگر صدای رفتوآمد گردشگران یا جوانان خلاق جای صدای باد را در این سوله بگیرد، اولین چیزی که باید در آنجا ثبت شود، نه نام مسوولان، که نام تمامی کارگرانی است که در آنجا عرق ریختند تا نان قزوین تأمین شود.

کلام آخر:
نباید اجازه دهیم بنای کارخانه آدر ماشینچیان به خاطره تبدیل شود، پرسه در فراموشی، همین است؛ پرسه زدن در ویرانههایی که ما را به یاد قصههای ناتمام شهرمان میاندازد، من همچنان اینجا ایستادهام و خیره به این بنا، فکر میکنم که چقدر فاصله است بین حفظ میراث و مرگ تدریجی، ما محکومیم که تاریخ خود را یا با ساختن دوباره نجات دهیم یا با فراموشی به دست باد بسپاریم و کارخانه ماشینچیان، آخرین فرصت برای آشتی میان صنعت نوستالژیک و هویت مدرن قزوین است و اگر این بنا بریزد، چیزی از شخصیت صنعتی شهر باقی نخواهد ماند جز مشتی روایت شفاهی که با گذشت زمان، رنگ افسانه به خود میگیرند.
پس بیایید قبل از آنکه خورشید برای همیشه غروب کند، نگاهی دوباره به این بنای باشکوه بیندازیم؛ با نگاه مردمی که برای حفظِ ریشههای خود، به هر خشتی چنگ میزنند و این بنا هنوز زنده است، اگر ما بخواهیم، هنوز ایستاده است، اگر ما حمایت کنیم و هنوز هم میتواند به شهر قزوین، شکوه صنعتیاش را یادآوری کند، اگر ارادهای باشد برای بازگرداندن روح به این کالبد زخمی و در انتظار.
ارسال نظرات