تازه ها
درس صداقت و انسانیت در دل بحران از بیان مدیر ناصرخانی
داستانی درباره تأثیرگذاری بر افراد بالارده
باران تند تند میزد به شیشههای بلند آسمانخراش. سپهر، با کت و شلوار اتوکشیدهای که از استرس خیس عرق شده بود، جلوی در اتاق جلسه طبقه سیام ایستاده بود. قرار بود ظرف پانزده دقیقه آینده، اولین ارائه رسمیاش را برای مدیر، معروف به "شاهین صنعت لاستیک" برگزار کند. مردی که شرکتهای کوچک را میبلعید و مدیران باتجربه را با یک نگاه به لکنت میانداختند.
سپهر بیست و هشت ساله بود، تازه شش ماه از استخدامش میگذشت و این فرصت را مدیون مرخصی استعلاجی مدیرش بود. تلفن همراهش لرزید: پیامک از همکارش: "مواظب باش، این مدیر آدمها رو میخوره. فقط راستش رو بگو."
دستگیره را چرخاند و وارد شد.
مدیر که متخصص صنعت لاستیک بود. پشت میز بلندی نشسته بود و بدون اینکه نگاه کند، با قلم روی کاغذی چیزی مینوشت. دو متر آن طرفتر، سه صندلی خالی ردیف شده بود. سپهر سلام کرد، اما پاسخی نیامد. سی ثانیه گذشت. یک دقیقه. مدیر هنوز سرش پایین بود.
سپهر طبق آموختههایش از کتابهای مدیریتی، باید صبر میکرد تا اجازه نشستن بگیرد. اما ناگهان یاد حرف پدرش افتاد: "پسرم، آدم بزرگ اگه میخوای بشی، یاد بگیر برای خودت باشی، نه برای نگاه دیگران."
لحظهای مکث کرد، سپس آرام به سمت صندلی رفت و نشست. نه با گستاخی، نه با ترس. فقط نشست. کیفش را کنارش گذاشت و منتظر ماند.
سر مدیر ناگهان بلند شد. نگاه تیزش را به سپهر دوخت. لبخند کوچکی زد و گفت: "بدون اجازه نشستی؟"
سپهر با خونسردی پاسخ داد: "قربان، فکر کردم وقت گرانبهای شما ارزشمندتر از این حرفهاست. آمدهام درباره پروژه گلبار صحبت کنم. اجازه میدهید شروع کنم؟"
مدیر قلم را زمین گذاشت. "بله، بشنویم."
سپهر لپتاپش را باز کرد و اسلاید اول را نشان داد. اما به جای آمار و ارقام فروش، عکس یک کارگر ساده با صورت سیاه شده از دوده بود.
"مدیر، اجازه میدهید قبل از هر چیز چیزی را اعتراف کنم؟ من هیچ ایدهای ندارم که چطور باید بازار گلبار را تسخیر کرد. شش ماه است دارم تلاش میکنم بفهمم چرا رقبا موفقترند، اما هنوز به جواب قطعی نرسیدهام."
سکوت سنگینی در اتاق پیچید. مدیر ابروهایش را بالا انداخت. "پس اینجا چه میکنی با این اسلایدها؟"
"آمدهام از شما بیاموزم. نه اینکه یاد بدهم. این عکس، عکس پدر من است. بیست سال کورهپز بود. من در این شش ماه ده بار به گلبار رفتهام، با چهل کارگر صحبت کردهام، فهمیدهم مشکل اصلی ما ماشینآلات نیست، آدمها هستند. کارگرهای ما احساس نمیکنند دیده میشوند. رقبا این را فهمیدهاند، ما نه. این را آمدهام بگویم."
مدیر برای اولین بار از پشت صندلی به جلو خم شد. "ادامه بده."
سپهر نفس عمیقی کشید. "من نمیخواهم امروز به شما ثابت کنم که چقدر باهوشم. میخواهم نشان دهم چقدر میتوانم مفید باشم. پیشنهادم این است: اجازه بدهید یک ماه تمام در گلبار زندگی کنم، با کارگرها شیفت شب بیدار بمانم، مشکلاتشان را از نزدیک لمس کنم. بعد با یک گزارش واقعی برگردم. نه با آمارسازی از راه دور."
چشمان مدیر برق عجیبی پیدا کرد. "میدانی چند نفر قبل از تو آمدند و گفتند ما معجزه میکنیم؟ هیچکدام حتی یک شب در کارخانه نماندند."
"من قول معجزه نمیدهم، مدیر. فقط قول میدهم صادقانه بگویم چه میبینم."
ناگهان مدیر بلند شد و به سمت پنجره رفت. پشتش به سپهر بود. "اگر من الان بهت بگم برو بیرون و دیگه نبینمت، چکار میکنی؟"
سپهر چند ثانیه فکر کرد. "همین کار را میکنم. میروم. چون اگر شما نخواهید حقیقت را بشنوید، پس این شرکت جای من نیست. من برای چاپلوسی نیامدهام، برای کار آمدهام."
مدیر برگشت. لبخند گرمی روی صورتش نشسته بود. "میدانی چرا بقیه را نپسندیدم اما تو را تحمل کردم؟ چون پیش از همه، خودت بودی. به چشمهایم نگاه کردی، نه به دکمه های لباسم. وقتی اشتباه کردی، اعتراف کردی. و از همه مهمتر، به جای مشکل، راهحل آوردی. نه راهحل جادویی، راهحل انسانی."
به سمت میز برگشت و کارت ویزیتش را به سپهر داد. "شماره شخصی منه. یک ماه دیگه، دقیقاً سر همین ساعت، منتظر گزارش واقعیت هستم. و یه چیزدیگه..."
سپهر کارت را گرفت. "بفرمایید؟"
"همون کاری که الان کردی، یعنی با من مثل یک آدم معمولی حرف زدی نه یک بت ،این راه رو ادامه بده. آدمای بالارده از چاپلوسی خستهان، اما از صداقت نه."
سپهر از اتاق خارج شد. باران هنوز میبارید، اما او دیگر خیس شدن را حس نمیکرد. توی راهرو، پیامکی برای همکارش فرستاد: "راست میگفتی. فقط راستش رو گفتم. انگار جواب داد."
چترش را باز نکرد و توی باران تا ماشین دوید.
ارسال نظرات