تازه ها
یک لنگه کفش برای تمام جهان
مریم جودی/ جهان پر از قصههای تلخ است، اما تلخترین قصهها آنهایی نیستند که پایان دارند، آنهایی هستند که در میانه راه متوقف میشوند. قصه ماکان هم از همان جنس است، قصه کودکی که یک صبح معمولی از خواب بیدار شد، لباس مدرسه پوشید، چند لقمه نان خورد و برای مادرش بوسه فرستاد. هیچکس نمیدانست آن بوسههای کودکانه قرار است تا سالها در خانهای تکرار شوند، خانهای که ساکنانش هنوز صدای قدمهای او را از پشت در انتظار میکشند.
میگویند داغ عزیز سخت است. درست میگویند. اما گاهی چیزی از داغ هم سنگینتر است، انتظار، انتظار بیپاسخ. انتظارِ بیانتها. انتظارِ کسی که نه میتوانی با او خداحافظی کنی و نه میتوانی به بازگشتش یقین داشته باشی. در چنین لحظهای، زمان دیگر حرکت نمیکند، طولانی میشود و روی شانههای آدم سنگینی میکند.
برای بسیاری از خانوادهها، بعد از فاجعه، قبری باقی ماند، سنگی برای گریستن، نشانی برای فاتحه خواندن و خاکی برای نشستن. اما برای خانواده ماکان، حتی این تسلای کوچک هم وجود ندارد. گویی سرنوشت خواسته بود درد را تا آخرین مرز ممکن امتداد دهد. پدری که هر روز میان آوارها، سردخانهها و گزارشها به دنبال نشانی از فرزندش میگردد، فقط یک پدر داغدار نیست، او تصویر تمام انسانهایی است که امید را، حتی در تاریکترین لحظهها، زمین نمیگذارند.
در میان تمام جزئیات این روایت، یک تصویر بیش از همه در ذهن میماند، لنگه کفشی کوچک که بعد از هفتهها پیدا شد. یک لنگه کفش، نه بیشتر. چقدر عجیب است که گاهی تمام دارایی یک پدر از فرزندش، به اندازه یک کفش کوچک میشود. کفشی که شاید روزی با شوق پوشیده شده بود تا صاحبش را به مدرسه ببرد، اما حالا به یادگاری اندوه تبدیل شده است، یادگاریای که وزنش از تمام کوههای جهان بیشتر است.
اما ماکان فقط یک کودک گمشده نیست. او نماد هزاران رؤیای ناتمام است. نماد دفتر مشقی که صفحه آخرش سفید ماند. نماد مدادرنگیهایی که دیگر روی کاغذ نمیرقصند. نماد لبخندی که قرار بود بزرگتر شود، قد بکشد، آرزو بسازد و آیندهای را شکل دهد. او یادآور این حقیقت تلخ است که جنگ و خشونت، پیش از آنکه ساختمانها را ویران کنند، آیندهها را ویران میکنند.
آنچه دل را بیشتر میشکند، سخن پدری است که هنوز میگوید: «منتظرم خودش برگردد.» این جمله را نمیتوان فقط یک امید ساده دانست. این جمله، بلندترین فریاد عشق است. عشق پدری که میان ویرانهها هنوز جایی برای معجزه نگه داشته است. عشقی که نمیتواند بپذیرد آخرین بوسه، آخرین دیدار بوده است.
شاید روزی همه چیز روشن شود شاید روزی این انتظار به پایان برسد. اما حتی اگر آن روز فرا برسد، چیزی از ماکان در این جهان باقی خواهد ماند، نه فقط در عکسهای خانوادگی و خاطرات نزدیکانش، بلکه در وجدان همه کسانی که قصه او را شنیدهاند. زیرا بعضی کودکان، با آنکه عمر کوتاهی دارند، ردپایی عمیقتر از بسیاری از بزرگسالان بر جهان میگذارند.
امروز، وقتی نام ماکان را میشنویم، بیش از هر چیز به یاد یک حقیقت انسانی میافتیم، اینکه عشق، حتی در برابر ویرانی، تسلیم نمیشود. اینکه پدر و مادرها تا آخرین لحظه امیدوار میمانند. و اینکه گاهی یک بوسه کودکانه از پشت در، میتواند سالها چراغ خانهای را روشن نگه دارد.
ماکان شاید از چشمها دور شده باشد، اما از انتظار نه. او هنوز در نگاه پدرش زندگی میکند، در اشکهای مادرش، در سکوت اتاقش، در لنگه کفشی که پیدا شد و در لنگه دیگری که انگار هنوز جایی در این جهان، به دنبال صاحب کوچک خود میگردد.
انتهای پیام
ارسال نظرات