بنیانگذار اطلاع رسانی نوین اشتغال در ایران
خبر فوری

تازه ها

کد خبر : ۱۷۹۹۹۱
یادداشت: سعید خادمی

مدیریت بیش از هزار مرکز وابسته به کانون دانش می خواهد

خادمی بهزیستی
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان از آن دست نهاد‌هایی است که هرگاه به میز نقد کشیده می‌شود، تحلیل‌گران را در دام یکی از دو خطای رایج گرفتار می‌کند: یا با تقلیل آن به یک خاطره شیرین از نسل‌های گذشته، برایش تقدسی نوستالژیک می‌تراشند، یا با نگاهی صرفاً دیوان‌سالارانه، آن را سازمانی فرسوده با شماری کتابخانه خاک‌خورده می‌پندارند.
يکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۷

به گزارش بازارکار، هر دو نگاه، فرار از مواجهه با حقیقت‌اند. کانون نه موزه خاطرات است که با ستایش‌های بی‌خطر زنده بماند، و نه زائده‌ای اداری که بتوان با زبان بوروکراسی تحقیرش کرد. این نهاد، در اصیل‌ترین خوانش خود، یکی از مهم‌ترین زیرساخت‌های فرهنگی کشور برای پرورش نسل تازه‌ای بود که می‌توانست بیرون از چارچوب‌های خشک مدرسه، تجربه‌ای متفاوت از یادگیری، تخیل و آفرینش داشته باشد؛ کارگاهی برای شخصیت‌سازی و پناهگاهی برای تخیل که امروز زیر آوار تحولات زمانه و انفعال مدیریتی، نفس‌نفس می‌زند.

فلسفه پیدایش کانون بر یک ادراک عمیق استوار بود: کودک، صرفاً ظرفی برای انباشت محفوظات رسمی نیست. کانون قرار بود نقطه تلاقی کتاب، قصه، هنر و کشف باشد؛ فضایی که نه در رقابت با نظام آموزش رسمی، بلکه در مقام مکمل و ترمیم‌کننده آن عمل کند. این فرمول در دهه‌های پیشین کار کرد و چهره‌های بی‌بدیلی را به سپهر هنر و ادبیات ایران معرفی کرد، اما تراژدی از جایی آغاز شد که جهان کودک با سرعتی سرسام‌آور تغییر کرد و کانون، متصلب و سنگین، در همان منطق پیشین درجا زد.

امروز، بحران کانون تنها در تنگنا‌های بودجه‌ای یا فرسودگی کالبد فیزیکی ساختمان‌هایش خلاصه نمی‌شود؛ بحران اصلی، گسست عمیق میان «روح فرهنگی» و «قالب اداری» آن است. نهادی که ذاتاً باید ارگانیک، چابک، تجربه‌گرا و مربی‌محور باشد، در لایه‌های متعدد بخشنامه‌ها و سلسله‌مراتب اداری رسوب کرده است. بر اساس داده‌های رسمی و با نگاه به افق ۱۴۰۵، کانون شبکه‌ای گسترده از مراکز فعال در سراسر کشور در اختیار دارد. این گستردگی جغرافیایی، در صورت برخورداری از حکمرانی درست، یک مزیت راهبردی فرهنگی است؛ اما در غیاب معماری داده‌محور، استانداردسازی هوشمند و نوسازی فناورانه، این پهناوری به جای تولید قدرت، به پراکندگی و هدررفت انرژی تبدیل می‌شود. کانونی با این ابعاد باید موتور پیشران تولید سرمایه نمادین باشد، نه مجمع‌الجزایری از واحد‌های اجرایی منزوی که هر یک تنها برای بقای روزمره خود تقلا می‌کنند.

از منظر اقتصاد سیاسی فرهنگ نیز، کانون در یک بن‌بست ساختاری گرفتار است. نهادی با مأموریت‌های بلندمدت و تمدنی، سال‌هاست که به طناب پوسیده بودجه‌های قطره‌چکانی و منطق کوتاه‌مدت حمایت‌های دولتی آویخته است. فقدان یک مدل درآمدی پایدار، ناتوانی در جذب مشارکت هدفمند بخش خصوصی و عقب‌ماندگی در توسعه و عرضه اقتصادی محصولات فرهنگی، کانون را در موقعیتی قرار داده است که هر سال، در فصل بودجه‌ریزی، باید برای ضرورت تداوم حیات خود استدلال کند. فرهنگ در بستر استیصال اداری و چشم‌داشت‌های مالی شکوفا نمی‌شود؛ سازمانی که تمام انرژی‌اش صرف اثبات حق حیات خود شود، توان اندکی برای خلق تحول خواهد داشت.

در این میان، هولناک‌ترین شکاف، شکاف نسلی است. مخاطب امروز، شهروند زیست‌جهان پلتفرم‌ها، روایت‌های کوتاه، بازی‌های تعاملی و شبکه‌های هویتی است. نوجوان امروز دیگر صرفاً مخاطبی منفعل نیست که در سالن‌های ساکت منتظر دریافت یک کتاب یا شرکت در یک برنامه بماند؛ او معنا، تعلق، دیده‌شدن و امکان مشارکت فعال در تولید محتوا را طلب می‌کند. اگر کانون همچنان بر الگوی یک‌سویه «مصرف فرهنگی» پافشاری کند، نسل جدید بدون هیچ‌گونه احساس تعلقی از کنار آن عبور خواهد کرد. پرسش نوجوان امروز از کانون این نیست که «در گذشته چه افتخاراتی داشته‌ای؟»، بلکه این است که «امروز در جهان من، چه خلأیی را پر می‌کنی؟»

سازمانی که اولویت‌های خود را گم کرده باشد، به همه‌چیز چنگ می‌زند و در نهایت هیچ‌چیز را به کمال نمی‌رساند. آیا کانون متولی بازآفرینی هویت فرهنگی است؟ آیا وظیفه‌اش توسعه عدالت فرهنگی در مناطق کم‌برخوردار است؟ یا مأموریتش توسعه و تولید محتوای دیجیتال است؟ پاسخ‌های مبهم به این پرسش‌های بنیادین، کانون را به مجموعه‌ای از فعالیت‌های جزیره‌ای تقلیل می‌دهد که اگرچه در ظاهر شلوغ و پرهیاهو هستند، اما در باطن اثر انباشته و راهبردی اندکی تولید می‌کنند.

اما نقطه ثقل تمام این ناکامی‌ها، غفلت از مفهوم «مربی» است. کانون بدون مربی توانمند و باانگیزه، چیزی جز تلی از آجر و قفسه نیست. مربی در این نهاد، کارمندی برای پر کردن تقویم برنامه‌ها نیست؛ او معمار رابطه و پل ارتباطی کودک با جهان معناست.

تا زمانی که منزلت حرفه‌ای، نظام ارزیابی، آموزش مستمر و ساختار ارتقای مربیان در کانون متحول نشود، هرگونه پروژه اصلاحی از پیش شکست‌خورده است. بازسازی کانون نه از تغییر لوگو‌ها و تابلوها، که دقیقاً از احیای «دی‌ان‌ای مربی‌محور» آن آغاز می‌شود.

گذر از این انجماد نهادی، نیازمند یک جراحی عمیق، اما نجات‌بخش است؛ جراحی‌ای که با چند چرخش راهبردی محقق می‌شود. در گام نخست، کانون باید از یک نهاد «برنامه‌محور» به یک نهاد «تجربه‌محور» تغییر ماهیت دهد. عدالت فرهنگی به معنای توزیع کورکورانه یک نسخه واحد نیست؛ مرکزی در قلب تهران نباید با همان دستورالعملی اداره شود که مرکزی در نقاط مرزی، روستا‌ها یا مناطق حاشیه‌ای اداره می‌شود. معماری برنامه‌ها باید برآمده از بافت اجتماعی و نیاز‌های محلی باشد. یک کانون زنده، باید بتواند هم‌زمان یک مأموریت ملی و روایت‌های محلی متنوع داشته باشد.

در گام بعد، دیجیتالی‌شدن باید از یک ضمیمه تزئینی به یکی از ارکان اصلی کانون تبدیل شود. پیوندزدن فضای فیزیکی با امکانات گسترده دیجیتال، راه‌اندازی باشگاه‌های تعاملی، توسعه بازی‌های شناختی، تولید محتوای چندرسانه‌ای و هدایت نوجوانان به سمت تولید محتوای رسانه‌ای، دیگر یک انتخاب لوکس نیست؛ بخشی از شرط بقا و رقابت فرهنگی است. همگام با این تحول، کانون نیازمند استقرار یک نظام حکمرانی داده‌محور است.

مدیریت بیش از هزار مرکز، بدون در اختیار داشتن داده‌های دقیق از علایق، الگو‌های مشارکت، میزان ریزش مخاطب و اثربخشی برنامه‌ها، معادل راهبری یک کشتی در توفان با چشمان بسته است. کانون باید بداند چه کسی وارد مراکز آن می‌شود، چرا بازمی‌گردد، چرا ریزش می‌کند، چه تجربه‌ای برای او معنادار است و کدام برنامه واقعاً اثر می‌گذارد.

از سوی دیگر، کانون باید شجاعت عبور از منطق «حضور» به منطق «اثر» را پیدا کند. سیاهه بلندبالای برنامه‌های اجراشده هیچ فضیلتی ندارد، مگر آنکه خروجی آن تغییر ملموسی در اعتمادبه‌نفس، مهارت‌های ارتباطی، ذائقه فرهنگی و احساس تعلق اجتماعی کودک و نوجوان ایجاد کند. این نهاد باید به‌طور ویژه با مفهوم «نوجوان» آشتی کند؛ پیچیده‌ترین و گریزان‌ترین مخاطبی که اگر احساس کند نادیده گرفته شده، ممکن است برای همیشه از آن فاصله بگیرد. کانون باید به پاتوقی برای تولید هویت نوجوانانه تبدیل شود؛ کارگاهی برای فیلم‌سازی، ساخت پادکست، بازی‌سازی، مناظره‌های انتقادی، فعالیت‌های هنری و کار تیمی. نوجوان نباید فقط دریافت‌کننده برنامه باشد؛ باید در طراحی، تولید و ارزیابی آن نیز سهم داشته باشد؛ و سرانجام، کانون باید نسبت خود را با مفهوم «اثر ملی» بازتعریف کند. یک نهاد فرهنگی با این سابقه و گستره نمی‌تواند صرفاً بر اساس تعداد برنامه، تعداد اعضا یا تعداد کتاب‌های امانت‌داده‌شده ارزیابی شود. سنجه اصلی باید این باشد که کانون چه تغییری در زندگی مخاطب خود ایجاد کرده است. چه تعداد کودک و نوجوان، پس از تجربه کانون، کتاب‌خوان‌تر، خلاق‌تر، اجتماعی‌تر، پرسشگرتر و توانمندتر شده‌اند؟ چه میزان از ظرفیت‌های محلی به فرصت فرهنگی تبدیل شده است؟ و چگونه می‌توان این اثر را سنجید، مقایسه کرد و بهبود داد؟ بدون پاسخ به این پرسش‌ها، حتی بهترین برنامه‌ها نیز ممکن است در حد مجموعه‌ای از فعالیت‌های پراکنده باقی بمانند.

مسئله امروز ما این است که آیا جسارت بازآفرینی کانون را داریم، یا ترجیح می‌دهیم به تماشای زوال محترمانه آن بنشینیم. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نه بیماری محتضر و نیازمند ترحم است و نه قهرمانی اسطوره‌ای و بی‌نقص. کانون، یک امکان و یک ظرفیت عظیم ملی است که اگر با نوسازی نهادی، بازطراحی دیجیتال، محوریت مربی، حکمرانی داده‌محور و فهم دقیق جهان نسل جدید به‌روزرسانی شود، می‌تواند بار دیگر نبض فرهنگ‌سازی را در این سرزمین به دست گیرد.

اما راه بازگشت، از ستایش گذشته نمی‌گذرد؛ از بازتعریف آینده می‌گذرد. کانون زمانی دوباره مهم خواهد شد که نوجوان امروز بتواند در آن چیزی را بیابد که در هیچ الگوریتمی پیدا نمی‌کند: یک رابطه انسانی معنادار، امکان خلق‌کردن، فرصت شنیده‌شدن و تجربه تعلق. این همان کانونی است که ارزش جنگیدن و دفاع کردن دارد؛ نه برای آنچه بود، بلکه برای آنچه می‌تواند باشد.

* دانش آموخته مدیریت استراتژیک و مدیریت آموزشی

ارسال نظرات

captcha