تازه ها
روایت سختکوشی بانوی مددجو که قهرمان کشتی آسیا شد
به گزارش بازارکار از پایگاه اطلاعرسانی کمیته امداد؛ آن زمان که رقیه ایستاد روی سکوی نایب قهرمانی آسیا، همه خاطرات ریز و درشتش، همه آنچه که به او گذشته بود، مانند فیلمی، از جلوی چشمش رد شد. او با افتخار پرچم سه رنگ کشور را بالای سر برد، پشت این چهره خندان اما روزهایی سختی قرار دارد؛ روزهایی که البته او از آنها با سری افراشته و با افتخار یاد میکند.
رویایی دستنیافتنی
قهرمان داستان ما حالا دانشجوی رشته تربیتبدنی است اما به یاد دارد، کوچک بود و در روستا، در روستای فتحآباد شهرستان نیشابور استان خراسان رضوی زندگی میکرد، جایی که پر است از مزارع پنبه. او روزها، با پاهای کوچکش، از میان گلهای پنبه رد میشد و به کار کردن پدر و برادرانش در مزرعه نگاه میکرد. گاهی هم کمکشان میکرد و دست ظریفش را در معرض تیغ تند و خشن گلهای سفید و مروایدی پنبه قرار میداد. پدر و برادرانش، صبح طلوع نزده، از خواب بیدار میشدند و در زمین کار میکردند، شب هم هوا تاریک شده، برمیگشتند خانه، آنها اما هر چه میدویدند، نمیرسیدند. زندگی در خانه کوچک و پرجمعیت رقیه، سخت و کشدار میگذشت.
رقیه اما آرزوهایی داشت، آرزوهایی که حتی یک لحظه هم فکرش را نمیکرد به آنها فکر کند، چه برسد به این که برای رسیدن به آن، آنها را به زبان بیاورد. برادران رقیه همه ورزشکار بودند؛ آنها کشتی میگرفتند. رقیه تعریف میکند که بعد از کار سخت روزانه، برادرانش، خود را به باشگاه کوچکی که در روستا بود، میرساندند و کشتی میگرفتند. شبها زمانی که همه اعضای خانواده، دور هم جمع میشدند، برادرها نمایش اجرا میکردند، برادر کوچکتر زیر خم برادر بزرگتر را میگفت و آن یکی، برادر، برادرش را به خاک میزد. در تمام مدت، رقیه حرکات دست و پای برادرانش را با دقت نگاه میکرد و دوست داشت مانند آنها ورزش کند.
شیرزن قصه ما حتی یک لحظه هم فکرش را نمیکرد که آن شبی که برای مدت زمان کوتاهی آرزویش را در ذهن داشته، مرغ حق از بالای سرش عبور کرده است و قرار است به آرزوی دیرینهاش برسد. گذشت و گذشت تا این که رقیه، به ۲۲ سالگی رسید. یک روز اما زمان رسیدن به آرزویش بود؛ او همه جزئیات را به یاد دارد، زمانی که برادر بزرگترش، به دنبال برادر کوچکتر آمد تا او را به عنوان حریف تمرینی به باشگاهی که در شهر قرار داشت، ببرد. رقیه که تنها در خانه بود، خواهش کرد تا برادرها او را هم با خود ببرند. رقیه با برادرانش راهی شهر شد، اما نمیدانست که قدمی مثبت برای رسیدن به آرزویش برداشته است.
او به یاد دارد که با اشتیاق مسابقه برادرانش را میدید و دلش میخواست که مانند آنها ورزش کند؛ اتفاقا این خواسته را زمانی که ورزش برادرانش تمام شده بود، مطرح کرد و برادرها، وسیلهای شدند برای رسیدن او به آرزویش و سریع خواهرشان را در باشگاه و رشته جودو ثبتنام کردند. رقیه هر روز با ذوق و هیجان به باشگاه میآمد، بعد از مدتی اما تصمیم گرفت رشته ورزشیاش را عوض کند و به سراغ عشق دوران کودکیاش، رشته کشتی و سبک آلیش برود. رشتهای که هر ورزشکار، کمربند حریفشان را میگیرند، او را بلند میکنند و بعد پشتش را به زمین میزنند. رشتهای شبیه به رشته جودو که البته تفاوتهایی با آن دارد و قوانینش کاملا با آن متفاوت است.
رسیدن به نقطه اوج
دل رقیه آرام گرفت، حالا به گمشدهاش رسیده بود و با فراغ بال میتوانست، برای بهتر شدن تلاش کند. لذتها کمکم و از مقامهای استانی و بعد کشوری شروع شد تا زمانی که او به عنوان عضو تیم ملی بانوان رشته کشتی، برای مسابقات آسیایی، وارد کشور ترکیه شد. هنوز امتیاز آخری را که به دست آورد، به یاد دارد، سالن پر از هیجان بود، برای لحظهای به تابلوی امتیازات نگاه کرد؛ فقط یک امتیاز نیاز داشت تا به رتبه یک برسد، کمر حریف را گرفت و حریف ۶۵ کیلویی را بلند کرد و روی زمین پرتاب کرد. سالن رفت روی هوا، امیتازش به ۶ رسید. او برنده شد.
ارسال نظرات