خبر فوری

تازه ها

کد خبر : ۱۸۳۱۵۶

پشت هر چهره‌ای، قصه‌ای/معلولیت، آغاز قصه موفقیتشان شد

کارآفرین معلول
روی بوم‌های نقاشی، رنگ‌ها بی اعتنا به محدودیت‌ها، کنار هم می‌نشینند و روی صحنه تئاتر، صدا‌ها و حرکت‌ها قصه توانستن را روایت می‌کنند. در مراکز توانبخشی آذرشهر، هنر گاهی بهانه‌ای برای لبخند زدن است، گاهی راهی برای آموختن و گاهی پنجره‌ای رو به دنیایی که در آن، آدم‌ها پیش از هر چیز با استعداد‌ها و توانایی‌هایشان دیده می‌شوند.
چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵ - ۱۱:۱۶

به گزارش بازارکار به نقل از ایرنا، از همان لحظه ورود، رفت و آمد مادر‌ها و بچه‌های کوچک توجهم را جلب می‌کند. پسربچه‌ای در فضای مرکز می‌دود و با جنب و جوش کودکانه‌اش این طرف و آن طرف می‌رود. کمی آن طرف تر، دخترکی ایستاده و دست در دست مادر با سمعک دیده می‌شود و کودکی دیگر آرام و بی حرکت گوشه‌ای نشسته است. هر کدام انگار در دنیای خودشان سیر می‌کنند و مادرها، نزدیک و مراقب، همراه این دنیای کوچک هستند. به همراه جمعی از دوستان خبرنگار از کنارشان می‌گذریم و به سمت پله‌ها می‌رویم تا در طبقه دوم با مسئولان مرکز دیدار کنیم.

پله‌ها را که بالا می‌روم، دیوار‌ها با رنگ و نقش به استقبالم می‌آیند. تابلو‌های نقاشی، یکی پس از دیگری، دورتادور راه پله را پوشانده‌اند. زیر هر تابلو نامی دیده می‌شود و سالی که اثر در آن خلق شده است. اسم‌ها و سال‌ها متفاوت هستند. چند لحظه نگاهم روی نقاشی‌ها می‌ماند. به این فکر می‌کنم که پشت هر کدام از این رنگ ها، کسی بوده که سرنوشت، ناتوانی جسمی یا ذهنی را پیش رویش قرار داده بود و او را به تنگنای زندگی و قضاوت‌ها سوق داده بود، اما دست او با مداد و قلمو یار و همراه شده و هر آنچه در ذهنش برای گفتن می‌خواسته، به تصویر کشیده است. هر یک از این تابلوها، رد کوچکی از حضور یک انسان هستند. حتی اگر روی ویلچر نشسته، یک دست ندارد، چشمانش واضح نمی‌بیند و گوش‌هایش نمی‌شنود، اما او هنوز انسانی است که می‌خواهد حضورش را در این دنیا فریاد بزند.

هنوز درگیر تماشای نقاشی‌ها هستم که از طبقه اول صدای آشنای شعر «لی لی حوضک» به گوش می‌رسد. در اتاق باز است و از همان فاصله، زنی جوان را می‌بینم که با مقنعه و لباس رسمی روی ویلچر نشسته و به شعر کودکانه گوش می‌دهد. لحظه‌ای مکث می‌کنم. با خودم می‌گویم چه جالب، یک زن جوان نشسته و به شعری گوش می‌دهد که بیشتر ما را به یاد بازی‌های کودکی می‌اندازد. صدای شعر در فضای مرکز می‌پیچد و من بی آنکه چیزی از ماجرای این زن بدانم، از کنارش می‌گذرم و به طبقه بالا می‌روم.

آن لحظه هنوز نمی‌دانم چند دقیقه بعد دوباره او را خواهم دید. نمی‌دانم پشت آن سکوت و گوش سپردن به یک شعر کودکانه، قصه‌ای جریان دارد که قرار است نگاهم را به آن اتاق، آن صدا و آن زن تغییر دهد.

استاد هنرمند و شاگردان هنرمندترش

در طبقه دوم، لیلی خلیلی رئیس اداره بهزیستی آذرشهر و سپس حسن حسن زاده، مسئول مرکز توانبخشی امیرالمومنین توضیحاتی درباره فعالیت‌های مجموعه می‌دهند.

حسن حسن زاده، متولد ۵۳ و دانش آموخته رشته کودکان استثنایی است. از آموزش و پرورش یک شهر دیگر به اداره بهزیستی آذرشهر نقل مکان کرد و طرح شناسایی افراد دارای معلولیت را روستا به روستا انجام داد و همان زمان مشخص شد که آذرشهر از مناطق معلول خیز است که دلایل مشخصی از جمله ازدواج فامیلی و کودک همسری سال دارد.

وی ادامه می‌دهد: از آن زمان بحث کاردرمانی و توانبخشی در شهرستان قوت گرفت و خانواده با آنها آشنا شدند و فرزندان معلول خود را برای پیگیری روند درمانی به بهزیستی آوردند و دیگر نیاز نبود به تبریز مراجعه کنند.

حسن زاده می‌افزاید: این ساختمان حاضر در واقع پلی کلینیک جامع امیرالمونین است که در سال ۹۶ راه انداختیم و شامل بخش‌های اختلالات رشدی هوشی، مشاوره، مثبت زندگی و اختلالات طیف اوتیسم است.

وی خاطرنشان می‌کند: این بخش آخر به تازگی به خاطر وجود ۳۷ مورد اوتیسم در شهرستان، برپا شده است.

حسن زاده از جایزه‌های معلولان توانمند و هنرمند شهرستان در جشنواره‌های هنری و تئاتر استانی و ملی از جمله دیپلم افتخار بهترین بازیگر می‌گوید و قرار است امسال در جشنواره موسیقی فجر هم شرکت کنند.

میان حرف ها، موضوع هنردرمانی و روایت درمانی و تئاتر درمانی توجهم را جلب می‌کند. به گفته آنها، هنر و قصه توانسته تاثیر مهمی روی بچه‌های دارای معلولیت بگذارد و روند رشد آنها را تسریع کند و آذرشهر هم یکی از مجموعه‌های فعال در این بحث است.

مسئولیت هنردرمانی و روایت درمانی مراکز در دست آقای بلندی است. هر کسی که او را می‌بیند با نام استاد بلندی خطابش می‌کنند. امیرحسن بلندی، مردی است که گویا برای هر علاقه‌ای در زندگی‌اش جایی باز کرده است.

کتابدار کتابخانه است، قصه می‌گوید، روایت درمانی انجام می‌دهد، نقاشی می‌کشد و به دیگران نقاشی یاد می‌دهد. خبرنگاری هم می‌کند و در کنار همه این کارها، هنر‌های دیگری را دنبال می‌کند و از این طریق با بچه‌های دارای معلولیت ارتباط برقرار می‌کند.

بلندی می‌گوید: متولد شهرستان ورزقان هستم. سال ۸۱ اتفاقی به مرکز توانبخشی رفتم و دیدم که معلولان همینطور فقط نشسته‌اند و هیچ حرکتی ندارند. تصمیم گرفتم برایشان همان جا قصه بگویم. داستان ورود من به بحث قصه درمانی و هنردرمانی برای بچه‌های دارای معلولیت از همین نقطه آغاز شد.

وی به تاثیر هنر روی بچه‌ها اشاره می‌کند: آیسان یکی از بچه‌های معلول منطقه بود که خانواده بسیار فقیری داشت. خودش هم ویلچرنشین بود و هیچ کاری انجام نمی‌داد و مثل یک انسان افسرده بود. چهار سال در شهر سهند به او آموزش نقاشی دادم. امروز با فروش تابلوهایش، وضعیت مالی خانواده بسیار بهتر شده و حتی یکی از تابلو‌های او را به وزیر اهدا کردند. مادرش می‌گفت از زمانی که دخترم قلمو به دست گرفت، گویا خدا برکت را روانه زندگی ما کرد و دارو‌هایی که قبلا می‌خورد را دیگر نیاز نداشت مصرف کند. وقتی بعد از ۱۰ سال، آیسان با پیامی روز معلم را به من تبریک گفت، اشک از چشمانم جاری شد و همین خاطرات است که من را مصمم‌تر می‌کند.

از او درباره چرایی تاثیر هنر روی بچه‌های معلول می‌پرسم که پاسخ می‌دهد: هنر، رو به رو شدن با حقیقت درون است. ترس شما در واقع در درون شما نهفته است. ما از طریق همین نقاشی و هنر است که به درون بچه‌ها نفوذ می‌کنیم و ترس‌های آنها را می‌یابیم و حل می‌کنیم. مثلا کودکی که در نقاشی، خواهرش را بزرگتر می‌کشد یعنی در خانه او، خواهرش بیشتر دلخواه خانواده اش است و محبت بیشتری می‌گیرد. وقتی کوه‌ها را تیز می‌کشد یعنی در خانه آنها خشونت وجود دارد.

وقتی از فعالیت هایش می‌شنوم، بیشتر مشتاق می‌شوم بدانم این همه علاقه در فضای یک مرکز نگهداری و توانبخشی، چطور به زندگی آدم‌ها راه پیدا کرده است.

بعد از صحبت‌های مسئولان، بازدید از بخش‌های مختلف آغاز می‌شود. به طبقه پایین می‌رویم، به همان اتاقی که پیش از این صدای شعر کودکانه از آن بیرون می‌آمد.

زن جوان هنوز آنجاست. اما این بار واضح‌تر می‌بینم که در میز رو به روی او، تعدادی کودک زیر هفت سال نشسته‌اند و نقاشی می‌کشند و قرار است برای آزمون سنجش آماه شوند.

این بار می‌دانم که پشت آن تصویر کوتاه، داستانی طولانی وجود دارد. نام این دختر خانم، رقیه است که از دوران کودکی با استاد بلندی و حسن زاده، مسئول مرکز، آشنا شده و از خدمات این مجموعه استفاده کرده است. سال‌ها گذشته و حالا دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد کودکان استثنایی است. نقاشی را هم شروع کرده و خودش به هنرمندی تبدیل شده است که در مرکز به بچه‌ها نقاشی یاد می‌دهد.

کنار او، بوم، رنگ و نقاشی، بخشی از روزمرگی است. زنی که زمانی از کودکی به این مرکز رفت و آمد داشته، حالا خودش می‌تواند چیزی به دیگران یاد بدهد. دیگر فقط دریافت کننده خدمات نیست. روبه روی بچه‌ها می‌نشیند، نقاشی می‌کشد و تجربه اش را با آن‌ها قسمت می‌کند.

استاد بلندی می‌گوید او کم کم دارد از ویلچر بلند می‌شود. در خانه خودش راه می‌رود و به زودی می‌تواند با پا‌های خودش به خیابان و همین مرکز بیاید.

به او نگاه می‌کنم. چند دقیقه پیش، فقط زنی را دیده بودم که روی ویلچر نشسته و به شعر «لی لی حوضک» گوش می‌دهد. حالا می‌دانم همان زن، سال‌ها تلاش کرده، درس خوانده، به مقطع کارشناسی ارشد رسیده و نقاش شده است. حالا خودش به بچه‌ها آموزش می‌دهد و برای قدم‌هایی که قرار است در آینده بردارد، امید دارد.

از او درباره مفهوم هنر در زندگی‌اش می‌پرسم که پاسخ می‌دهد: هنر در زندگی من، امید است. وقتی ناراحت می‌شوم به هنر پناه می‌برم و آرام می‌شوم و دیگر آن ناراحتی برایم از بین می‌رود.

شاید روزی که برای نخستین بار وارد این مرکز شده، هیچ کدام از این تصویر‌ها به این روشنی پیش رویش نبوده است. اما حالا می‌تواند نقاشی بکشد و به دیگران یاد بدهد. می‌تواند در خانه خودش راه برود و امیدوار باشد که روزی مسیر مرکز را هم با پا‌های خودش طی کند.

در این میان، تابلو‌های رنگارنگی که در راه پله دیده بودم، معنای دیگری پیدا می‌کنند. پشت هر کدام از آن اسم ها، کسی ایستاده که فرصتی برای خلق کردن و رسیدن به آرامش و رو در رو شدن با ترس‌ها و تلخی‌های درونش پیدا کرده است.

مادر‌هایی که از دوباره زندگی کردن می‌گویند

از این اتاق به بخش کاردرمانی در طبقه همکف می‌رویم. همان مادر‌ها و بچه‌هایی که هنگام ورود دیده بودم، اینجا هستند. حالا می‌شود بهتر فهمید چرا آن بچه در راهرو این طرف و آن طرف می‌دوید و چرا مادر‌ها همراه فرزندانشان در مرکز حضور دارند.

در میان گفت و گوها، مادر‌ها از خدمات مجموعه تعریف می‌کنند.

یکی از بچه‌ها امیررضا نام دارد، کاشت حلزون شده و سر از پا نمی‌شناسد. مادرش می‌گوید: چهار سال دارد، خیلی بچه باهوشی است. نمی‌توانست حتی حرکت کند چه برسد بشنود. روز‌های اول در بغلم و درحال خوابیده او را به مرکز برای کاردرمانی می‌آوردم، اما الان او را ببینید، حتی یک لحظه هم روی زمین بند نمی‌شود. خدا خیر دهد آقای حسن زاده را که سبب شد بچه‌ام دوباره به زندگی برگردد. کاشت حلزون شده و الان برای گفتار درمانی می‌آورم، این موضوع هم حل بشود، انگار خدا بچه‌ام را دوباره به من بخشیده است.

آراز با چشمان طوسی رنگش، آرام دست در دست مادرش گذاشته و ایستاده است. به سراغشان می‌روم و از مادر درباره فرزندش می‌پرسم که پاسخ می‌دهد: آراز الان چهار سال دارد. یک دست و یک پایش کلا کار نمی‌کرد. برای فیزیوتراپی می‌رفتیم که وضعیتش را بدتر کردند. اما از وقتی که به اینجا آورده‌ایم، روی پاهایش می‌ایستد و خیلی خوب کار می‌کند و دستش فقط درباز و بسته کردن مشکل دارد. همین لحظه آراز سرش را بلند می‌کند و می‌گوید: مامان بریم دیگه! بای بای. سپس دست مادرش را خداحافظی گویان می‌کشد و می‌برد.

پشت تقلای مادران در این اتاق، تلاش مادرانه‌ای است که می‌خواهند فرزندشان بتوانند با دیگران ارتباط بگیرند و زندگی مستقل تری را تجربه کنند.

برای مادرها، همین تغییر‌ها اهمیت دارد. اینکه فرزندشان دوست پیدا کند، در جمع حضور داشته باشد و از محیط اطرافش سهم بیشتری بگیرد. شاید این اتفاق‌ها از بیرون کوچک به نظر برسند، اما برای خانواده‌ای که مدت‌ها درگیر نگرانی و دشواری بوده، می‌توانند به اندازه یک خبر خوب ارزش داشته باشند.

یک اتفاق پیش بینی نشده!

مقصد بعدی، موسسه خیریه غیرانتفاعی سالمندان و علوی آذرشهر است. وقتی از درب ورود وارد حیاط می‌شویم، از کنار چند پیرمرد می‌گذریم. با گرمی خوشامد می‌گویند و به استقبالمـان می‌آیند. احوالپرسی کوتاهی شکل می‌گیرد و بعد راهی ساختمان دیگری در همین مجموعه می‌شویم. سالن بزرگی در طبقه آخر، خانم‌هایی با مقنعه‌های طوسی و رسمی دایره وار کنار هم نشسته‌اند و به محض دیدن ما، بلند می‌شوند و سلام می‌دهند و دوباره می‌نشینند.

اینجا چهار بخش مختلف دارد و مجموعه بزرگی است. آدم‌هایی با سن و سال و شرایط متفاوت زیر یک سقف زندگی می‌کنند. علی صادقی، مدیرعامل موسسه که حدود ۹ ماه است این مسئولیت را برعهده دارد، درباره بخش‌های مختلف توضیح می‌دهد.

او بازنشسته آموزش و پرورش است و می‌گوید این مجموعه کودکان و نوجوانان بدسرپرست و بی سرپرست، سالمندان مرد و زنان دارای معلولیت ذهنی و روان را نگهداری می‌کند. خانه‌های کودکان برای ۲ گروه سنی ۶ تا ۱۲ سال و ۱۲ تا ۱۸ سال در نظر گرفته شده‌اند و دختران و پسران را به صورت مجزا دربرمی گیرند. در مجموع ۴۵ کودک و نوجوان در این خانه‌ها زندگی می‌کنند.

در بخش‌های دیگر، سالمندان مرد، زنان دارای معلولیت ذهنی و حرکتی و افراد نیازمند خدمات روان پزشکی و توانبخشی نگهداری می‌شوند. به گفته صادقی، در مجموع ۲۳۰ نفر در این مجموعه سکونت دارند. او این مرکز را بزرگ‌ترین مجموعه نگهداری در شمال غرب کشور معرفی می‌کند و می‌گوید مدیریت آن به صورت هیات امنایی انجام می‌شود.

صادقی از پیرمرد ۱۰۰ ساله این خانه سالمندان می‌گوید که لگنش شکسته بود و تحت عمل جراحی قرار گرفت. حالا حالش بهتر است و برایش جشن گرفته‌اند و در همان جشن، پیرمرد رقصیده است. تصور این پیرمرد لبخند به لب می‌آورد. در این مجموعه، گاهی همین لحظه‌های کوچک است که میان روز‌های تکراری نگهداری و مراقبت، حال و هوای دیگری ایجاد می‌کند.

استاد بلندی هم ما را در این سفر همراهی می‌کند و وقتی خانم‌های مرکز او را می‌بیند، قبل از هرچیز، سلام استاد را می‌شنویم. استاد بلندی به سمت هر یک از دختر‌ها می‌رود و مثل یک کودک به آنها جواب می‌دهد که خوبید دخترا؟

بعد از صحبت‌های ما و مسئول مرکز، استاد بلندی رو به سمت ما می‌کند و می‌گوید: تا الان شما صحبت کردید، دخترای ما فقط گوش کردند و حوصله شان سر ررفته است، حالا نوبت آنهاست. سپس قصه کوتاهی را شروع به روایت می‌کند. دختر‌ها هر کدام به شکلی همراهش می‌شوند. یکی از خنده دستش را روی صورتش می‌گذارد، دیگری چشم به او دوخته و آن یکی با لبخندی محو، قصه را دنبال می‌کند. صدا در اتاق می‌پیچد و دست‌ها و صدا‌های قصه گو، شخصیت‌های داستان را جان می‌دهند. قصه که تمام می‌شوند، دختر‌ها شروع به دست زدن می‌کنند.

استاد بلندی، سحر را صدا می‌زند. سحر او را برادر خودش می‌داند. بلند می‌شود و با همان اضطرابی که انگار قرار است پای تخته درس پس بدهد، چند جمله می‌گوید. سحر هستم. ۹ سال است که در این مرکز حضور دارم. از همه مددکارها، استاد، دکتر‌ها تشکر می‌کنم، خیلی از آنها راضی هستم.

بعد چشمم به کار‌های هنری دختر‌ها می‌افتد. نقاشی ها، طراحی ها، کاردستی‌ها و بافته‌هایی که در دست دارند، هر کدام نشانی از سلیقه و ذوق صاحبشان است. از کارهایشان تعریف می‌کنم و می‌گویم خیلی زیبا هستند. یکی از دختر‌ها نگاهم می‌کند و می‌گوید: چشمانتان زیباست.

یکی از خانم‌های مسن‌تر هم از من می‌خواهد دوباره به آنجا برگردم. می‌گوید: بازهم تشریف بیاورید، به ما سر بزنید.

با خودم فکر می‌کنم شاید بعضی دیدار‌ها برای ما فقط یک بازدید کوتاه باشد، اما برای کسانی که در مراکز نگهداری زندگی می‌کنند، هر سنی هم که داشته باشند، لمس دوباره زندگی است. برای ما شاید یک سر زدن ساده به نظر برسد، اما انگار برای یک لحظه دنیا را به آنها داده‌اند.

در این مرکز، هنر برای بعضی از دختر‌ها به تجربه‌ای جدی‌تر تبدیل شده است. از فردی می‌گویند که مجسمه سازی می‌کرده و البته الان از مرکز ترخیص شده است. یکی دیگر از دختر‌ها هم در آزمون رسمی خوشنویسان پذیرفته شده و خوشنویس قهاری است و معصومه هم بافندگی را خوب بلد است.

داستان

جمیله، معلم بازنشسته

به طبقه پایین و استراحتگاه خانم‌های دارای مشکل ذهنی و روان می‌رویم. در میان چهره‌هایی که می‌بینم، جمیله با مو‌های شرابی رنگش به چشم می‌آید که روی تخت دراز کشیده و خواهرش هم بالای سرش نشسته است. ۷۷ سال دارد. کنارش می‌نشینم و از رنگ زیبای موهایش تعریف می‌کنم. خانم دکتر می‌گوید: گروهی از آرایشگران به صورت خودجوش گاهی به مرکز می‌آیند و مو‌های خانم‌ها را رنگ می‌کنند.

خواهرش کنار او نشسته است. وقتی از جمیله حرف می‌زند، دریچه‌ای به سال‌های دور باز می‌شود؛ سال‌هایی که او درس می‌خواند، به دانشگاه رفت و سرانجام معلم جغرافیا شد. خواهرش می‌گوید هر قدر از او می‌خواستند ازدواج کند، پاسخ می‌داد که می‌خواهد درس بخواند. تا مقطع دکترا پیش رفت، تدریس کرد و هیچ وقت ازدواج نکرد. جمیله سال‌ها تنها زندگی کرده است. به تدریج مشکلات روانی برایش پیش آمده و زودتر بازنشسته شده است. حدود ۲ سال پیش، وقتی دیگر توان رسیدگی به امور بهداشتی و نظافت شخصی خود را نداشت، به مرکز بهزیستی منتقل شده و تا امروز در این مرکز نگهداری می‌شود.

اما کمی بعد، اتفاق دیگری می‌افتد که حال و هوای این بازدید را برایم عوض می‌کند.

هنگام برگشت، دوباره از کنار همان پیرمرد‌ها می‌گذریم. یکی از آن‌ها برای خداحافظی جلو می‌آید. از او می‌پرسم چند وقت است که در این مرکز زندگی می‌کند. می‌گوید سه ماه. همین دو کلمه را که می‌گوید، چشم هایش پر از اشک می‌شود.

دیگر نمی‌توانم چیزی بپرسم. بغضش را می‌بینم و سکوت می‌کنم. انگار سوال ساده من، دری را باز کرده که هنوز نتوانسته آن را ببندد. سه ماه از آمدنش گذشته، اما دوری از فرزندانش هنوز تازه است. هنوز برایش زود است که به بودن در اینجا عادت کند. هنوز دلش در خانه‌ای است که از آن بیرون آمده و کنار آدم‌هایی که حالا از او دور هستند.

چشم هایش اشک بار است. من مانده‌ام و سوالی که دیگر نمی‌توانم ادامه اش بدهم. نه می‌دانم پیش از آمدن به اینجا چه بر او گذشته و نه می‌دانم آخرین بار چه زمانی فرزندانش را دیده است. فقط می‌دانم وقتی از سه ماه حضورش حرف زد، اشک هایش سرازیر شد.

در راه آمدن به این مجموعه، از ظرفیت‌ها و بخش‌های مختلف آن شنیده بودیم. از ۲۳۰ نفری که در آن زندگی می‌کنند، از کودکانی که در خانه هایشان نگهداری می‌شوند و از سالمندانی که به مراقبت نیاز دارند. اما در آن لحظه، همه این عدد‌ها از ذهنم کنار می‌روند. پیرمرد روبه رویم ایستاده و دلتنگی اش را نمی‌تواند پنهان کند.

با او خداحافظی می‌کنیم و از ساختمان بیرون می‌آییم. تصویر چشم‌های اشکبارش همراهمان می‌آید. دلم می‌خواهد چیزی بگویم که آرامش کند، اما هیچ جمله‌ای به ذهنم نمی‌رسد که بتواند فاصله میان او و خانواده اش را کمتر کند.

مقصد بعدی کتابخانه عمومی آذرشهر است. به سالن آمفی تئاتر این کتابخانه می‌رویم و اعضای گروه تئاتر معلولان به استقبالمان می‌آیند.

چهره هایشان را که نگاه می‌کنم، هر کدام با دیگری فرق دارد. تعدادی کم بینا هستند، بعضی مشکلات حرکتی دارند و مهدی محمدی، مسئول گروه، نیز خود دارای معلولیت است و از دست مصنوعی استفاده می‌کند. کنار صحنه، تقدیرنامه‌ها و تندیس‌های افتخارات گروه گذاشته شده است. وقتی اجرا آغاز می‌شود، توجه همه به آن چیزی جلب می‌شود که روی صحنه جریان دارد.

اعضای گروه قطعه کوتاهی اجرا می‌کنند. با دقت نقش هایشان را پیش می‌برند و ذوقشان برای بازیگری از همان لحظه‌های اول پیدا است. برای من که چند ساعت پیش در مرکز امیرالمومنین، نقاشی‌های دختران را دیده‌ام و بعد در موسسه سالمندان، بغض پیرمردی را به چشم دیده‌ام، این صحنه ادامه همان روز است. آدم‌هایی که هر کدام با شرایط متفاوتی زندگی می‌کنند، حالا در فضایی دیگر کنار هم ایستاده‌اند و هنرشان را نشان می‌دهند.

مهدی محمدی، سال هاست این گروه را همراهی می‌کند. گروه تئاتر معلولان آذرشهر از سال ۱۳۹۲ فعالیت دارد و اعضای آن حدود ۱۰ سال است در جشنواره‌های هنری حضور پیدا می‌کنند. به گفته محمدی، گروه در این سال‌ها تندیس‌ها و رتبه‌های مختلفی به دست آورده است.

در میان اعضا، یسنای ۱۳ ساله هم حضور دارد. دختری که در سال ۱۴۰۴، در نخستین سال فعالیتش در گروه، دیپلم افتخار بهترین بازیگر زن جشنواره تئاتر فجر را دریافت کرده است.

یسنا می‌گوید سال گذشته درس هایش خوب نبوده و مادرش به او گفته اگر درسش بهتر شود، او را به تئاتر می‌برد. تلاش کرده و درس خوانده تا این تجربه متفاوت را کسب کند و بعد به گروه پیوسته است. همین اتفاق ساده، راهی را پیش رویش گذاشته که به تجربه بازیگری و دریافت جایزه رسیده است.

وقتی به یسنا فکر می‌کنم، یاد آن زن جوان در مرکز امیرالمومنین می‌افتم که از کودکی به مرکز توانبخشی رفت و آمد داشته، درس خوانده، دانشجوی کارشناسی ارشد شده و حالا نقاشی به بچه‌ها یاد می‌دهد. ۲ زندگی متفاوت، در ۲ نقطه از شهر، اما با یک وجه مشترک. هر ۲ فرصتی پیدا کرده‌اند تا توانایی هایشان را نشان بدهند و چیزی به زندگی خود و دیگران اضافه کنند.

در سالن آمفی تئاتر، اعضای گروه با ذوق اجرا می‌کنند. برای لحظاتی، نگاه‌ها به صحنه دوخته شده است. از دست مصنوعی مسئول گروه، از مشکلات حرکتی بعضی اعضا و از کم بینایی برخی دیگر کمتر حرفی به میان می‌آید. آنچه دیده می‌شود، بازیگرانی هستند که تمرین کرده‌اند و حالا می‌خواهند هنرشان را به تماشاگر نشان بدهند. اجرا‌های حرفه‌ای که نشان از استعداد و توانمندی این جوانان دارد.

در طول این بازدید، بار‌ها به این فکر می‌کنم که زندگی آدم‌ها چقدر بیشتر از چیزی است که در نگاه اول می‌بینیم. زنی که تنها روی ویلچر نشسته و به شعر کودکانه گوش می‌دهد، در واقع نقاش هنرمند و باسوادی است که در دانشگاه هم تحصیل می‌کند. پیرمردی که با خنده در جمع خوشامد می‌گوید و چند دقیقه بعد، بغض امانش را میبرد. پیرزنی که با مو‌های شرابی و صورتی افتاده از لرز کهنسالی، روزگاری دبیر جغرافیا بود و دانش آموزان کشور را تربیت می‌کرد. دختری نوجوان با یک وعده ساده مادرش به گروه تئاتر می‌رود و در نخستین سال فعالیتش جایزه ملی می‌گیرد.

ارسال نظرات

captcha