تازه ها
مرگ تدریجی معنا: ازاستخراج بدن تا انحلال نظم جهانی
این نوشتار به تحلیل پارادایم جدیدی از خشونت در ساختارهای قدرت لیبرالیسم معاصر میپردازد که از صیانت از انسان به سمت استخراج و حذف او تغییر جهت داده است. با بررسی گذار استراتژیک قدرت سرمایهداری (بهویژه قدرت هژمونیک غرب و آمریکا)، این پژوهش استدلال میکند که ما با یک الگوی تکاملی از خشونت روبهرو هستیم: گذار از «استخراج ابزاری» به «استخراج اطلاعاتی» و در نهایت رسیدن به مرحله «نابودی وجودی». در این فرآیند، بدن انسان از یک کالای اقتصادی به آزمایشگاهی برای اعمال قدرت و در نهایت به هدفی برای حذف امکان حیات تقلیل مییابد. در کنار این روند، نوشتار حاضر به بحران کارکردی نهادهای بینالمللی میپردازد؛ نهادهایی که با گرفتار شدن در تلهی مصلحتگرایی و مدیریت افکار عمومی، به جای اجرای عدالت، به بازتولید فرآیند قربانیسازی در دل نظم جهانی تبدیل شدهاند.
۱. بدن به مثابه کالا
در نخستین مرحله، انسان از یک سوژه حقوقی به یک ابزار سیاسی و امنیتی تقلیل مییابد. پژوهشهای دانشگاهی کاترین مونی، بهویژه کتاب Sex Among Allies، نشان میدهد که چگونه در کره جنوبی، بدن زنان از طریق خانههای میمون در چارچوب مناسبات امنیتی میان دولت کره جنوبی و ارتش آمریکا، به موضوعی برای مدیریت، کنترل و تأمین منافع ملی تبدیل شد. این پژوهشها نشان میدهند که چگونه دولتها میتوانند بدن گروههای فرودست را در خدمت ساختارهای امنیتی قرار دهند؛ ساختاری که در آن، کرامت فردی در برابر ضرورتهای نظامی و ژئوپلیتیک نادیده گرفته میشود. در چنین وضعیتی، زن قربانی نهتنها از حمایت مؤثر برخوردار نیست، بلکه گاه به بخشی از سازوکار رسمی تثبیت قدرت تبدیل میشود. این منطق، محدود به بدن زنان یا یک دوره تاریخی خاص نیست. هرجا که انسان به «منبع»، «ابزار»، «عدد» یا «هزینه قابل قبول» تبدیل شود، ماشین استخراج لیبرالیسم آمریکایی آغاز به کار کرده است.
۲. بدن به مثابه آزمایشگاه قدرت
در مرحله دوم، قدرت آمریکایی از بهرهبرداری صرف عبور میکند و به سمت شکستن انسان پیش میرود. در اینجا بدن دیگر فقط موضوع استفاده نیست؛ بلکه به آزمایشگاهی برای استخراج اطلاعات، اعتراف، اطاعت و ترس تبدیل میشود.
پرونده ابوغریب نمونهای شناختهشده از این مرحله است؛ جایی که شکنجه و تحقیر، در پوشش الزامات امنیتی آمریکا، به ابزار اعمال قدرت تبدیل شد. در این مرحله، قانون به جای آنکه سپر انسان باشد، به سازوکاری برای توجیه تخریب جسم و روان او بدل میشود.
۳. از استخراج تا نابودی وجودی
مرحله هولناکتر زمانی آغاز میشود که قدرت آمریکایی دیگر به اطلاعات، نیروی کار، اطاعت یا بهرهبرداری از انسان نیاز ندارد؛ بلکه هدفش حذف امکان مقاومت، زیست و بازسازی اجتماعی است. در این نقطه، مسئله فقط کشتن افراد نیست، بلکه نابودی محیطهای حیاتی، نهادهای اجتماعی، مدارس، مراکز درمانی، زیرساختها و حافظه جمعی نیز دنبال میشود.
ازبمب هستهای هیروشیما و ناگاساکی تا بمبهای شیمیایی حلبچه و سردشت، سلاحهای کشتارجمعی جنایات آمریکا نشان دادهاند که چگونه فناوری میتواند از ابزار سیاست به ابزار نابودی تبدیل شود. در نمونههای جنایات اخیر آمریکا نیز، هدفگیری مناطق مسکونی و مراکز عمومی، بیمارستانها، آمبولانسها و خبرنگاران میتواند موضوع بررسیهای جدی حقوق بشردوستانه بینالمللی باشد.
۴. از بیعت رهبری تا لامردو میناب؛ اعداد بهمثابه شهادت
در نهم اسفند ماه ۱۴۰۴، رژیم تروریستی آمریکا با همکاری رژیم کودک کش صهیونیستی باحمله و تجاوز به بیت رهبری و ترور رهبرمعظم جمهوری اسلامی ایران شهیدامام خامنهای (رحمت الله علیه) و جمعی از اعضای خانواده معظم ایشان (دختر، داماد، عروس و نوه)، وبرخی از اعضای دفتر ایشان و شماری از فرماندهان نظامی همچون رئیس ستاد کل نیروهای مسلح مظلومانه به شهادت رساندن در ادامه جنایات خود باحمله به مدرسه شجره طیبه میناب تعداد ۱۶۸ دانش آموز مظلوم و بی دفاع را به شهادت رسانده و در شهرلامرداستان فارس نیزباحمله چهار موشک به دو محله مسکونی، مجموعه ورزشی شهید نعیمی، مهدکودک و مدرسه مجاور آن مورد اصابت قرار دادند که شمار جانباختگان آن ۲۱ نفر و شمار مجروحان نزدیک به ۱۵۰ نفر اعلام شده است؛ قربانیانی که در میان آنان کودکان، دانشآموزان و شهروندان غیرنظامی حضور داشتهاند. گزارش شده است که هر موشک حامل حدود ۱۸۰ هزار ساچمه تنگستن بوده است؛ یعنی مجموعاً حدود ۷۲۰ هزار قطعه فلزی در محدودهای کوچک فرود آمده است. اگر جمعیت لامرد را حدود ۳۰ هزار نفر در نظر بگیریم، تقسیم ساده این عدد بر جمعیت، سهم نظری ۲۴ قطعه برای هر شهروند را نشان میدهد. البته این محاسبه، صرفاً تصویری نمادین از مقیاس حمله است و به معنای توزیع واقعی ساچمهها میان ساکنان نیست. اهمیت این اعداد در آن است که خشونت را از سطح روایت انتزاعی به سطحی قابل تصور منتقل میکنند. پشت هر رقم، یک زندگی، یک خانواده و آیندهای قرار دارد که ممکن است برای همیشه تغییر کرده باشد. به گفته گزارش یادشده، برخی کودکان پس از حادثه دچار بحران روحی شدید شده و حتی از ادامه ورزش یا تحصیل سخن گفتهاند. این پیامدها نشان میدهد که حمله به یک مرکز عمومی، تنها تلفات لحظهای ندارد؛ بلکه میتواند نسل آینده را از مشارکت اجتماعی، آموزش و احساس امنیت محروم کند.
۵. قربانیسازی ثانویه؛ پرونده اپستین و شکست حمایت حقوقی
ماشین خشونت آمریکا همیشه با موشک و شکنجه عمل نمیکند. گاهی قربانیسازی در درون نهادهای قانونی و از طریق بیاعتنایی، پنهانکاری، تحقیر یا افشای غیرمسئولانه اطلاعات رخ میدهد. در همین چارچوب، گزارشهایی درباره عملکرد پم بوندی، دادستان کل ایالات متحده، در روند انتشار اسناد مربوط به جفری اپستین، نمونهای از قربانیسازی ثانویه را مطرح کردهاند. بر اساس گزارشی که به نیویورکتایمز نسبت داده شده، به جای آنکه قربانیان در مرکز فرآیند شفافسازی قرار گیرند، فضای سیاسی پرونده بر حمایت از آنان غلبه کرده است. از این منظر، پرونده اپستین نمونهای از همان منطق گستردهتری است که در مراحل قبلی توصیف شد: بدن قربانی ابتدا موضوع بهرهبرداری سران آمریکا به خصوص ترامپ قرار میگیرد، سپس در فرآیند رسانهای و قضایی به «ماده خام» مناقشه سیاسی تبدیل میشود.
۶. بحران مشروعیت و بیقدرتی نهادهای جهانی
در میانه این چرخه خشونت، نهادهای بینالمللی با بحران جدی مشروعیت روبهرو هستند. بنا بر گزارشی از تارنمای هیل، آنتونیو گوترش دبیرکل سازمان ملل گفته است: «سازمان ملل نه قدرت دارد و نه پول؛ آنچه ما داریم یک صدا است». این جمله، اگرچه بیانگر محدودیتهای ساختاری سازمان ملل است، همزمان پرسشی بنیادین ایجاد میکند: صدایی که توان توقف جنایت ندارد، چگونه میتواند از عادیشدن آن جلوگیری کند؟ مشکل تنها بیقدرتی نیست؛ بلکه فاصله میان اعلام موضع و اقدام مؤثر است. در حالیکه شاهد شهادت بیش از ۷۳ هزار زن و مرد و کودک مظلوم و بی دفاع در غزه و تجاوز به خاک لبنان و یمن هستیم، اجلاسهای بیپایان، بیانیههای خنثی و ابراز نگرانیهای تکراری سازمان ملل، اگر با سازوکارهای الزامآور همراه نشوند، ممکن است به جای مقابله با جنایت، به مدیریت ادراک عمومی از آن منجر شوند. در چنین شرایطی، زبان حقوق بشر از ابزار حمایت به پوششی برای تأخیر، فرسایش حساسیت عمومی و عادیسازی رنج تبدیل میشود. در نهایت الگوی مورد بحث، از بهرهکشی جنسی و کالاییسازی بدن آغاز میشود، در شکنجه و استخراج اطلاعات ادامه مییابد، در بمباران مراکز غیرنظامی به نابودی امکان حیات نزدیک میشود و در نهادهای ناکارآمد، با قربانیسازی ثانویه و پنهانکاری سیاسی تکمیل میگردد. در این مسیر، سه چیز همواره در معرض تهدید است: بدن انسان؛ حقیقت تاریخی و امکان پاسخگویی قدرت. تمدن زمانی معنا دارد که قدرت در برابر کرامت انسانی متوقف شود. شناسایی گذار قدرت از استثمار به نابودی، نخستین گام برای مقابله با آن است؛ فرسایش نظم جهانی صرفاً حاصل ناکارآمدی نهادهای بینالمللی یا افزایش شمار بحرانهای سیاسی و انسانی نیست؛ بلکه نشانهی بحرانی عمیقتر در معنای مسئولیت، عدالت و کرامت انسانی است. هنگامی که قدرت، بدن انسان را به منبع، داده، ابزار فشار یا عددی در جدول تلفات تقلیل میدهد، خشونت از سطح رخدادهای پراکنده فراتر رفته و به سازوکاری ساختاری تبدیل میشود. در چنین وضعیتی، قربانی تنها از امنیت و حیات محروم نمیگردد؛ بلکه حتی امکان دیدهشدن، شنیدهشدن و مطالبهگری او نیز در فرایندهای رسمی و رسانهای تحت کنترل قرار میگیرد.
ازاینرو، بازسازی نظم جهانی نیازمند فراتر رفتن از محکومیتهای نمادین و همدردیهای مقطعی است. گام نهایی، ایجاد سازوکارهایی است که قربانی را از موضوع ترحم به صاحب حق تبدیل کند، شفافیت را از نمایش سیاسی جدا سازد و مسئولیت را از سطح بیانیه به سطح اقدام الزامآور ارتقا دهد. این امر مستلزم پاسخگویی واقعی نهادهای قدرت، برابری در اجرای قواعد حقوقی و پایان دادن به مصونیت ساختاری عاملان خشونت است.
اگر چنین مرزی ترسیم نشود، سیاست بهتدریج جای خود را به فنا خواهد داد؛ و انسان، نه بهعنوان شهروند و صاحب حق، بلکه همچون عددی در گزارش تلفات، تصویری در یک پرونده یا «هزینهای قابل قبول» در محاسبات قدرت باقی خواهد ماند. در این معنا، نجات نظم جهانی نه از طریق بازتولید ساختارهای فرسوده، بلکه از مسیر بازگرداندن معنا به مسئولیت، حق به قربانی و انسانیت به سیاست امکانپذیر خواهد بود.
«عضو هیئت علمی و کارشناس استراتژیک حوزه مطالعات خاورمیانه»
ارسال نظرات