بنیانگذار اطلاع رسانی نوین اشتغال در ایران
خبر فوری

تازه ها

کد خبر : ۱۷۵۸۷۸
روایتی از زندگی بانویی زنده نام تبریزی؛

از امداد همافران در 19 بهمن تا یازده عملیات در جنگ

از امداد همافران در 19 بهمن تا یازده عملیات در جنگ
خانم حسین زاده پیش از اینکه پرستار دوران جنگ باشد پرستار دوران انقلاب بوده و فعالیت های امدادی و پزشکی اش بیشتر از دوران جنگ هم نباشد کمتر از آن نیست، فعالیت هایی که از او به عنوان پرستاری مبارز و همراه برای روزهای جنگ ساخت.
سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۹

به گزارش بازار کار، به نقل از خبرگزاری بسیج، خانم زهرا حسین زاده را بیشتر پرستار جنگ می شناسند، بانویی که در یازده عملیات دوران دفاع مقدس حضوری مستقیم و مؤثر داشت، بانویی که فعالیت های اجتماعی، امدادی و پزشکی اش به دوران انقلاب برمی گردد.
خانم حسین زاده پیش از اینکه پرستار دوران جنگ باشد پرستار دوران انقلاب بوده و فعالیت های امدادی و پزشکی اش بیشتر از دوران جنگ هم نباشد کمتر از آن نیست، فعالیت هایی که از او به عنوان پرستاری مبارز و همراه برای روزهای جنگ ساخت.
پرستاری که وجود فرزندی خردسال نیز مانع از فعالیت های او نشد و شاید بر همین مبنا تنها دخترش نیز کسوت پزشکی و خدمت به مردم را برای خود برگزید.
آنچه می خوانید روایتی از زندگی این بانوی پرستار تبریزی است در گفت و گو با خبرگزاری بسیج به بهانه معرفی اش برای همایش زنده نامان است و برای اینکه مطالب دستخوش تغییرات تنظیم خبری نشود در قالب روایت تقدیم مخاطبان می شود؛
فروردین 1321 در ارسباران در خانواده ای متعهد به دنیا آمده و از یک سالگی در تهران بزرگ شدم و تحصیلات خودم را آنجا به پایان رساندم، البته در کلاس نهم دوره بهیاری را گذراندم و پس از پایان تحصیلات به خاطر علاقه خود به پرستاری کارشناسی خود را در آن رشته خواندم.
مادرم خانه دار و پدرم کارمند وزارت ارشاد بود که مرا چه در دوران تحصیل و چه در زمان جبهه همراهی می کردند، در سال 1345 ازدواج کردم که ثمره آن دخترم است که هم خودش و هم همسرشان هردو پزشک و ساکن تهران هستند.
از سال 1340 شروع به تحصیل در رشته بهیاری کردم و سال 43 فارغ التحصیل شدم و تا سال 47 در بیمارستان شهید اکبر آبادی فعلی بودم که پس از آن به بیمارستان ارتش منتقل شدم و همزمان با آن در بیمارستان جرجانی هم مشغول بودم.
مدتی در بیمارستان 15خرداد فعلی، سپس بیمارستان شهید معیری و آخرین جایی که بودم بیمارستان طرفه بود که به علت اصرار خانواده به تبریز منتقل شده و در بیمارستان سینا مشغول و در سال 74 بازنشسته شدم.

همه فعالیت های من چه در دوران انقلاب و پس از آن در تهران بوده است. در بیمارستان فعالیت هایی برای پیاده کردن حجاب، احکام اسلامی و خنثی کردن جوسازی ها و شایعه ها و مخالفت ها  انجام دادم . تلاش می کردم مسائل و موضوعات را به مسئولان برسانم که اغلب آن ها به صورت بخشنامه به کل کشور ابلاغ می شد.

پیش از انقلاب با رهنمود های امام خمینی(ره) از طریق اعلامیه ها مطلع می شدم و در بیشتر راهپیمایی ها شرکت می کردم، راهپیمائی ها روز به روز پرشورتر می شد، صدای الله اکبر و مرگ بر شاه فضای شهر را پر کرده و لرزه بر اندام شاه می انداخت تا بالاخره تداوم در وحدت موجب فرار شاه و سقوط سلطنت منحوس پهلوی شد.
 در بیمارستان بوعلی تهران محوطه ای بزرگی مثل باغ وجود داشت که در آنجا افشاگری های امام راحل را نسبت به شاه و بختیار ملعون به دیوار نصب می کردند ولی هرکس می خواست این مطالب را بخواند سربازها او را به گلوله می بستند.
یادم است در یکی از این موقعیت ها برای اینکه بتوانم مطالب چسبانده شده به ديوار را بخوانم در یکی از مغازه ها مخفی شدم. وقتی تیراندازی تمام شد برگشتم و آن را خواندم  چراکه این رهنمودها بسیار مفید بود، با آن می شد فهمید در مملکت چه می گذرد و چه ها گذشته و در آینده برای ملت و مملکت چه نقشه های شومی تدارک دیده شده است.
روزی هم که قرار بود امام(ره) تشریف بیاورند جلوی دانشگاه تهران افراد بسیاری شهید شدند آن روز امام نیامد و همان طور که تصاویر تلویزیون هم نشان می داد مردم فریاد می زدند که «وای به حالت بختیار اگر فردا امام نیاد».
روز بعد مجددا خیل مردم در میدان آزادی حضور یافته و منتظر ورود امام بودند که به لطف الهی پس از 15 سال دوری از وطن، امام آمد و پس از مدتی توقف در فروردگاه به بهشت زهرا آمدند و در سخنرانی خود فرمودند: شاه شهرها را خراب و قبرستان ها را آباد کرد و در جواب بختیار که گفته بود در یک مملکت دو دولت ممکن نیست، امام فرمودند: من دولت تعیین می کنم من تو دهن این دولت می زنم.
پس از آمدن امام به بهشت زهرا اتفاق مهم دیگری که افتاد روزی بود که همافرها تظاهرات کردند و برای سلامتی امام صلوات فرستادند و ایادی شاه به خاطر اينكه صلوات و ... را جرم می دانستند آن ها را به خاطر این عملشان به گلوله بستند و حوالی نیروی هوایی را با توپ و تانک محاصره و تلاش در تسخیر نیروی هوایی کردند.
منزل ما نزدیک نیروی هوایی و آن روز هم شیفت بیمارستان من بود ولی به خاطر اینکه تانک ها تا نزدیک منزل ما آمده بودند امکان رفتن نبود.
ماموران قصد تخلیه خانه ها را داشتند تا از پشت بام خانه ها نیروی هوایی را تسخیر کنند که مردم آن منطقه(زن و مرد)، شبانه همکاری کرده و با درست کردن و انداختن «کوکتول مولوتف» روی تانک ها آن ها را فراری دادند.
در انتهای خانه ما تعاونی وجود داشت که پشت نیروی هوایی قرار گرفته بود. مردم دیوار تعاونی را سوراخ کردند و از مردم خواستند هر چه در توان دارند لباس بیاورند. مردم هرچه لباس داشتند در مسجد جمع کردند. من هم به اتفاق پسر خواهرهایم و شهید صمد پاشایی و اهالی محل به مسجد رفتیم.
مردها همافرها را از قسمت تعاونی به مسجد می آوردند، آن ها لباس عوض کرده و تفنگ به دست پشت بام ها را اشغال کردند و بدین ترتیب تانک ها و سربازها را فراری داده و به دستور امام(ره) که دستور شکست حکومت نظامی را داده بودند، حکومت نظامی هم با این عمل مردم و همافرها شکست.

پس از این حادثه نخستین گروهی که با امام(ره) پس از بهشت زهرا در مدرسه علوی خیابان ایران دیدار کردند همافرها بودند. دومین گروه خانم ها بودند که من توفیق یافتم با آن ها به دیدار امام خمینی(ره) بروم و سپس مادر و اقوام را به ترتیب به دیدار امام(ره)بردم و هر بار دیدن چهره  امام(ره) خوشحالمان می کرد.

پس از پیروزی انقلاب زمانی که راهپیمایی می کردیم همه با هم بودیم، مجاهدین خلق، کمونیست ها و غیره. ولي زمانی که مساله ولی فقیه مطرح شد این گروه ها مخالفت خود را نشان دادند حتی یادم است زنانی که از منافقین بودند تا ساعت 12 شب روزنامه علیه انقلاب و اسلام پخش می کردند تا نظر مردم را با تهمت به انقلاب و اسلام تغییر دهند.
وظیفه ما در چنین شرایطی آگاهی خودمان و سپس دفع این توطئه ها بود تا با آن ها مقابله کنیم بنابراین در کلاس های آقایان شهید دکتر بهشتی، آیت الله خامنه ای، آیت الله هاشمی رفسنجانی، عسگر اولادی، جاسبی و ..... شرکت می کردیم. در انجمن اسلامی کل بهداری هم در کلاس های قران استاد پرهیزگار و در جهاد در کلاس نهج البلاغه و تجزیه و تحلیل شرکت داشتيم.
از حزب جمهوری پوستر و پلاکارد تهیه کرده، از مدرسه شهید مطهری زندگی نامه رهبران سابق را گرفته و در بیمارستان نمایشگاه دایر می کردیم از سازمان تبلیغات فیلم گرفته و در بیمارستان نمایش می دادیم و از ارشاد هم سخنران می آوردیم و در بیمارستان برنامه و دعای کمیل برگزار می کردیم.

با تشکیل انجمن اسلامی با کادر پزشکی بیمارستان مودبانه بحث و آن ها را نسبت به مسائل جاری آگاه می کردیم و  تلاس داشتیم احکام اسلامی را در بیمارستان پیاده کنیم که به همین منظور حتی برای حجاب پرسنل از پول هیئت امنای انجمن اسلامی چادر و مقنعه تهیه کردیم تا استفاده کنند.
وقتی هم جنگ را دشمن بر ما تحمیل کرد خانواده ها جوانانشان را ابراهیم وار به قتلگاه فرستادند تا دین زنده بماند و شرافت و مملکت از بین نرود، مردمی که از همه آنچه داشتند می گذشتند.

در چنین موقعیتی مدرک پرستاری نیز برای من سعادتی شد تا توفیق خدمت به رزمنده های اسلام و مجروحان را داشته باشم چراکه همه اولاد پسر خود را به جبهه می فرستاند و من برادر و پسری نداشتم عازم جبهه کنم.

اوایل جنگ در بیمارستان شهید معیری تهران کار می کردم و عضو انجمن اسلامی هم بودم، رئیس بیمارستان از علاقه ام براي رفتن به جبهه باخبر بود و همین موضوع موجب شد که پنجم مهر 1359 به آبادان برویم چراکه قرار بود در نخستین عملیات جنوب(ثامن الائمه) آنجا باشیم.

مدیر عامل و مسئول پرستاری ما خانم توانا بود که داوطلبان را شناسایی و اعزام می کرد. ما پیش از رزمنده ها اعزام و مستقر می شدیم و پس از پیروزی رزمنده ها بر می گشتیم.

حضور من در 11عملیات کامل، توفیق بزرگي بود که به مدت 8 ماه و نیم، 3بار به آبادان و 2تا 3 بار به اندیمشک و یک بار به دزفول و 5 بار به اهواز اعزام شده و در بیمارستان ها و نقاهتگاه های سپاه پاسداران به عنوان بهیار، دانشجوی پرستاری و پرستار انجام وظیفه کرده ام.

12 نفر متشکل از پزشک، پرستار و .... که اغلب زن بودیم راهي آبادان شديم، به خاطر شرایط آن روزها هتلی را تبدیل به بیمارستان کرده بودند و به همین علت امکانات اتاق عمل، وسایل و داروی کافی برای مجروحانی که از چند ناحیه زخمی شده و خونریزی داشتند، وجود نداشت و از طرفی كم بودن نیروی انساني موجب شده بود به تنهایی با چند متخصص کار کنم.
در اطاق عمل هیچ امکاناتی نداشتیم مجروحان با همان لباس رزم به اطاق عمل آورده می شدند. وسایل اولیه کفاف زخم های شدید را نمی داد. برخی مجروحان با جراحت چند عضو خونریزی شدیدی داشتند، بدن هایشان مثل آبکش بود. با کمترین و ساده ترین وسایل، عمل مغز و شکم و قلب و ارتوپدی را انجام می دادیم که در بیمارستان تهران با آن امکانات چنین عمل هایی انجام نمی شد.
ایثارگری مردم به قدری بود که با وجود خونریزی های شدید مجروحان، با کمبود خون روبرو نشدیم. یک ماه آنجا بودم و در این مدت ناله هیچ مجروحی را نشنیدم. بسیار برایم تعجب آور بود وقتی می دیدم رزمنده ها چه پیش از عمل، چه روی تخت عمل، در بیهوشی دعا زمزمه می کردند و از خداوند با استغاثه شهادت طلب می کردند. ما در قبال این ایثارها باید تا آخرین حد توان به آن ها رسیدگی می کردیم. آن ها می گفتند خدایا ما لیاقت شهادت را نداشتیم و فقط چند عضو خود را در راهت داده ایم.
مجروحان به قدری زياد بود گروه گروه که بیشتر آن ها هم از سپاه و یا نیروی دریایی بودند به بیمارستان منتقل می شدند چنانکه من به عنوان پرستار برای مجروحی که سه متخصص باید اعضایش را عمل کند در هر سه عمل با پزشک همکاری می کردم و وقت استراحت نداشتم حتی اسامی بیماران و یا همکاران خود را هم نمی توانستیم به علت ازدحام بدانیم.

در آن روزها یادم است به علت اینکه در اطاق عمل لباسم خونی شده بود به مدت پنج روز نتوانستم لباسم را عوض کنم جز به هنگام نماز که با ملافه نمازم را می خواندم.

سرمان به قدری شلوغ بود که با وجود حسرت میوه، نتوانستیم از هندوانه ای که یکی از خانم ها موقع برگشتن از اهواز خریده بود بخوریم و پس از چند روز فاسد شده آن را دور انداختیم.

بیمارستان جنب پالایشگاه قرار داشت و چون دشمن آنجا را می زد برای اتاق عمل پرده های ضخیم نصب کرده و عمل ها را با چراغ قوه انجام می دادیم حتی در غذاخوری غدایمان را در تاریکی می خوردیم و برای در امان ماندن مان در بیمارستان «کاتیوشا» گذاشته بودند.

در یکی از روزها رزمنده ای را پشت در اتاق عمل ديدم كه سیب در دست، گریه می کرد علت را که جویا شدم، گفت: دوستم که گلوله به سرش اصابت کرده خیلی دوست داشت این سیب را بخورد ولی الان در اتاق عمل است، امکانات خیلی کم است و اسلحه و تجهیزات نداریم.

از این وضع بسیار ناراحت شدم با مشورت رئیس گروه تلاش کردم این وضیعت را به اطلاع شهید دکتر بهشتی برسانم تا به امام (ره) برسانند. تا اینکه موضوع را به نماینده امام که به اتاق عمل آمده بودند و به احتمال قوی آقای طباطبائی بود گفته و از وضعیت مجروحان، تعداد زیاد آن ها و کمبود امکانات جنگی گزارش دادم.

عصر همان روز امام راحل فرمان تشکیل بسیج دانشجویی(دانش آموزی) را صادر کردند و به بنی صدر دستور دادند تانک و امکانات در اختیار رزمنده ها قرار دهد، بنی صدر تانک ها را از ماهشهر تا خرمشهر چید ولی اجازه استفاده به رزمندگان نداد و علتی که آورد اینکه آن ها گران هستند و رزمندگان در چنین شرایطی بدون تجهیزات می جنگیدند ولی زمانی که هواپیما و هلی کوپتر در اختیار فرماندهان قرار می گرفت زود پیروز می شدند.

حملات مرتب ادامه داشت، یک روز موشکی به سقف اتاق عمل برخورد کرد و قسمتی از سقف فرو ریخت ولی با وجود آن اتاق عمل را ترک نکردیم. موشک مسیر خود را به طرف نمازخانه طی کرد که در آنجا نماز جماعت تمام شده بود و مردم در حال خواندن دعای توسل برای پیروزی رزمندگان بودند که معجزه و لطف الهی موجب شد موشک ناگهان مسیر خود را عوض کرده و به قسمت دیگری اصابت کند که یک پاسدار با اصابت آن شهید شد و جان بسیاری نجات پیدا کرد.

در اعزام بعدی به اندیمشک و بیمارستان شهید بهشتی رفتم.

تعداد مجروحان به قدری زیاد بود که تا حیاط بیمارستان در انتظار عمل بودند و ما حتی فرصت به هوش آوردن آن ها را هم نداشتیم، همه بخش ها، راهروها و حیاط پر از مجروح بود، مجروحینی را که عمل جراحی شده بودند برای اعزام به شهرستان ها به فرودگاه منتقل می کردیم.

بسیاری از این مجروحان به علت کمبود نیرو برای مراقبت های لازم و پرستاری در فرودگاه به شهادت می رسیدند تا جایی که در فرودگاه در یک روز 32 شهید دادیم. این وضع مرا بسیار ناراحت کرد چراکه این رزمنده ها با زحمت از جبهه ها به پشت جبهه منتقل می شدند و پس از زحمات کادر پزشکی به علت نبود مراقبت های لازم به شهادت می رسیدند.

علاوه بر آن مدرسه ای هم بود برای مجروحانی که مدتی باید بستری می شدند و در آنجا هم پرستاری نداشتیم و مجروح از مجروح مراقبت می کرد.

وزیر بهداری آن زمان برای سرکشی آمده بودند که مسایل را با ایشان در میان گذاشتم، پس از مطرح کردن این مسایل، در ورزشگاه تختی اهواز 10 نقاهتگاه(با وجود خاکی بودن) برپا کردند. با 700تخت روزانه به 2000مجروح در هر نقاهتگاه رسیدگی می کردیم و در عملیات بدر و خیبر هر روز 10هزار مجروح در نقاهتگاه پذیرش می شد.

در فرودگاه(پایگاه وحدت) چند نقاهتگاه با «ای سی یو» و «سی سی یو» برپا کردند و حتی برای راه مجروحان هم به نسبت هواپیما و یا قطار دارو در اختیارشان می گذاشتیم و معجزه این بود که هر چه پانسمان می کردیم و دارو می دادیم بالافاصله جای وسایل پانسمان و دارو در کیف پر می شد.

خانم اخوان، رئیس شبکه پرستاری تهران بسیار رئوف و خاضع بود. با خرج خودش وسایل تهیه می کرد و مادرانه از رزمنده ها پذیرایی و پرستاری می کرد.

در عملیات آزادسازی خرمشهر مجروحان نیاز به مراقبت های ویژه و حمام داشتند به طوری که خودشان می گفتند دوماه و نیم است به حمام نرفته اند و 25 روز بود به بدنشان آب نخورده بود. در چنین شرایطی نقش خواهران امدادگر بسیار مهم بود، علاوه بر امدادگری با زحمت بسیار صبح تا شب لباس این رزمنده ها را می شستند و وصله می زدند و تحویل رزمنده ها می دادند.

در بیمارستان شهید بهشتی مجروحی 17 ساله به اسم علی اثنی عشری بود که او را اسیر گرفته بودند و علاوه بر زدن تیر به شانه اش، تیر خلاص به قلبش زده بودند که این تیر خوشبختانه به ریه اش خورده بود و او با حبس نفس خود، عراقی ها را از مرگ خودش مطمئن کرده بود. سپس مسافت شش کیلومتری را به صورت سینه خیز تا بیمارستان آمده بود که پس از عمل جراحی در بخش بستری شد.

 این نوجوان به قدری از قرآن با فصاحت و بلاغت سخن می گفت که همه دوست داشتند در فرصت های به دست آمده پای صحبت های او بنشینند، شیرین صحبت می کرد پس از بهبود در عملیات رمضان دوباره از چند ناحیه زخمی شد.
در اندیمشک و در حمله فتح المبین سایت پنج عراق که در نزدیکی دشت عباس بود بسیار محکم و از بتن آرمه ساخته شده بود و حتی 40 تا هم کاتیوشا می زدند اثر نمی کرد. عراقی ها در آنجا سنگربندی و امکانات مجهز کرده و رادارشان مانع از پرواز هواپیماها می شد و نمی توانستیم مجروحان را به بیمارستان ها منتقل کنیم در این شرایط زخمی ها و مجروحین حتی با جراحت بسیار کم شهید می شدند و از همین سایت بود که شهرهای اهواز، دزفول و اندیمشک بمباران می شدند.
در چنین شرایطی رزمنده ها تصمیم گرفتند، فاصله دشت عباس تا سایت را تونل بزنند ولی به امر خداوند توفان شدیدی گرفت به طوری که همه درختان را از ریشه کند و جالب این بود که مسیر باد به طرف عراقی ها بود و موجب عقب نشینی آن ها شد و برای رزمنده ها تل درست کرد که پس از آن رزمنده ها توانستند تانک و تجهیزات را در آنجا مستقر کنند و قدم به قدم سنگرهای عراقی را تصرف کردند.
 ولی باز امکان رسیدن به سایت 5 عراق به علت سیم خاردارهای محکم ممکن نبود تا اینکه پس از مراسم دعای توسل، به لطف و عنایت خداوند یکی از رزمنده ها راهی برای رسیدن به سایت پیدا کرد و به این صورت سایت 5 به تسخیر رزمنده های اسلام درآمد.
  در آن سایت نیروهای عراقی برای خود به مدت 5 سال آذوقه و مهمات و حتی وسایل عیش و نوش فراهم کرده بودند.
یکی از همکاران مرد با دوربین من از تانک هاي آن منطقه عکس گرفته بود و فردای آن روز ما خانم ها در آنجا حضور یافتیم و رزمندگان جشن پیروزی گرفتند.
در عملیات آزادسازی خرمشهر در نقاهتگاه های ورزشگاه تختی مجروحان زیادی داشتیم. خانم ها ملافه های گلدوزی شده به بیمارستان می آوردند. شگفت آور اینجاست که با وجود تعداد کم ملافه ها هیچ رزمنده ای در ملافه مجروح قبلی نخوابید. این ها از معجزات الهی بود که ملافه های کثیف توسط خواهران در محل شستشو و تحویل داده می شد.
برای پانسمان هیچ وقت جعبه گاز پانسمان را خالی ندیدیم. با داروی مختصری به همه می رسیدیم و حتی برای راهشان هم دارو می گذاشتیم. سپاه به تعداد 700نفر کمپوت در اختیار رزمندگان گذاشته بود ولی این کمپوت ها قوت یک ماه مجروحان شد و اضافه آن را هم به سپاه برگرداندیم چراکه  مجروحان با ایثاری که داشتند به علت کمبود کمپوت، آن ها را به همدیگر تعارف می کردند.
ساعت سه شب پیش از عملیات پیروزی خرمشهر فرصت کردم و در گوشه از راهرو دعای توسل را بادلی شکسته خواندم و با امید پیروزی خوابیدیم و نذر کردم اولین نفری باشم که شیرینی در بین رزمنده ها پخش کنم. فردای آن روز ساعت یک ظهر خرشهر آزاد شد رزمنده ها شادی می کردند و من هم با دوربینم این لحظه ها را شکار می کردم صبح ساعت هشت از راننده خواستم برای ادای نذرم شیرینی بخرد که گفت اصلا شیرینی در قنادی ها نمانده است بالاخره از هر جایی که شده بود مقداری شیرینی تهیه و در بین مجروحان و رزمنده ها پخش کردم.
به علت زیادی مجروحان نه تعویض شیفت، نه تغذیه و نه رفع خستگی برایمان مقدور نبود و 24ساعت رسیدگی به مجروحان(پانسمان کردن، دارو دادن، بهداشت آن ها، خوراک، ترخیص و پذیرش) کار ما بود، رزمنده های مجروح که شاهد اعمال ما بودند پس از رفتنشان نامه هایی می نوشتند که چکیده آن اینگونه است: «شما فرشته اید، زمینی نیستید، شما زینب وار ایثار می کنید ما فکر می کردیم کار بزرگی می کنیم، اما کار ما در مقابل کار شما هیچ است».
البته این شکسته نفسی آن ها را می رساند حتی مجروحی بود که می گفت من فکر می کردم اینجا که زخمی هستم غریبم، ولی با وجود پرستاری های مادرانه شما، احساس غربت نمی کنیم.
رزمندگان در عملیات رمضان با دهان روزه در حرارت بالای 50درجه جنگیدند و شکایت نکردند و وجبی از خاک وطن را به دشمن ندادند. جراحات مجروحان این عملیات به حدی بود که خیلی ها تحمل دیدن عکس های آن ها را ندارند. آن ها در این عملیات چشم ها، صورت، دست ها، پاها و اعضای خود را تقدیم اسلام کردند،
عراقی های حیوان صفت روی رزمندگان قیرداغ ریخته و می سوزاندند، روی شهدا و مجروحان آب می بستند و با ضدتانک نفرات ما را می زدند. دفاع در عملیات رمضان بسیار طاقت فرسا بود و زخمی بسیار زیاد بود. افراد خائن، رزمندگان را به محاصره عراقی ها درمی آوردند و چون مجروح می شدند و هواپیماها نمی توانستند به دادشان برسند از خونریزی شهید می شدند.
 رزمندگان زخم و جراحتشان به قدری شدید بود که كمتر کسی مي توانست عکس های آلبوم آن ها را نگاه کند همه اعضای بدنشان زخمی بود و زیر عمل جراحی می رفت، شهدایی که در این عملیات به شهادت رسیدند از افراد غیرنظامی هم بودند که یکی سر نداشت، یکی تکه بدنش نبود و یکی فقط دست داشت.

انتهای پیام

ارسال نظرات