تازه ها
نسخه ذلت پهلوی؛ پزشکان اجارهای
به گزارش بازار کار، به نقل خبرگزاری فارس، دهه چهل خورشیدی است. بوی نفت و دلارهای نفتی در خیابانهای شمال تهران پیچیده، اما اگر از پایتخت فاصله بگیرید، واقعیت چهره دیگری دارد. در بایگانیهای غبارگرفته وزارت بهداری آن زمان، سندی تکاندهنده از سال ۱۳۴۷ خوابیده است؛ سندی که فریاد میزند: «ویترین زیباست، اما انبار خالی است.»
در آن سالها، در حالی که رژیم پهلوی سودای «تمدن بزرگ» را در سر میپروراند، وضعیت سلامت کشور شبیه بیماری بود که با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشته است. سرانه پزشک فاجعهبار بود و همان اندک طبیبان موجود هم، نه در کپرها و روستاهای دورافتاده، بلکه در بلوارهای لوکس تهران و چند کلانشهر جا خوش کرده بودند.
نسخه قاچاقی برای درد بومی
پول بود، دانشگاه هم میتوانست باشد، اما ارادهای نبود. اسناد سازمان برنامه و بودجه نشان میدهد وقتی بحران کمبود پزشک بالا گرفت، تصمیمگیران وقت به جای کاشتن بذر (تربیت دانشجوی ایرانی)، تصمیم گرفتند میوه را از همسایه بخرند! راهکار شاه، «واردات پزشک» بود.
ناگهان سر و کله پزشکان هندی، پاکستانی و بنگلادشی در شهرهای کوچک و بزرگ پیدا شد. پزشکانی که نه زبان پیرمرد روستایی را میفهمیدند و نه از درد پنهان در نگاه مادران ایرانی خبر داشتند. رابطه پزشک و بیمار که باید بر پایه اعتماد و کلام شکل میگرفت، به پانتومیمی تلخ از درد و ناتوانی تبدیل شد.
اعتراف در اوج انکار
حتی مجلس فرمایشی آن زمان هم نتوانست سکوت کند. سال ۱۳۵۲، کمیسیون آموزش مجلس نجوایی کرد که بعدها به فریاد تبدیل شد: «ظرفیت داریم، اما برنامه نداریم!» این جمله کوتاه، اسم رمز بیاعتمادی رژیم به فرزندان خودش بود. آنها ترجیح میدادند دلار بدهند و پزشک اجاره کنند تا اینکه به جوان ایرانی روپوش سفید بپوشانند.
روزنامههای کیهان و اطلاعات آن روزها پر است از روایتهای تلخ مردم؛ مردمی که طبیبشان پس از پایان قرارداد، چمدانش را میبست و میرفت. یک مقام محلی آن زمان جملهای گفت که تاریخ آن را فراموش نکرد: «پزشک خارجی میرود و ما دوباره در نقطهی صفر، بیپزشک میمانیم.»
پایان عصر «سلامت عاریتی»
این نمایش پرهزینه، تنها یک واقعیت را پنهان میکرد: نظام سلامت طبقاتی. بیمارستانهای مجهز برای «از ما بهتران» و پزشکان زباننفهمِ اجارهای برای «رعیت».
اما ورق برگشت. انقلاب اسلامی نه فقط حکومت، بلکه نگاه به «انسان ایرانی» را تغییر داد. آن کشوری که روزگاری برای بخیه زدن زخمهایش دست به دامان دهلی و اسلامآباد بود، با اعتماد به نفس ملی و شکستن سد کنکورهای فرمایشی، در کمتر از چند دهه به جایی رسید که حالا نه تنها پزشک وارد نمیکند، بلکه تیغ جراحانش امیدبخش بیماران منطقه شده است.
تاریخ دهه ۴۰ درس بزرگی به ما میدهد؛ توسعه خریدنی نیست، ساختنی است. وقتی حکومتی به جای «تربیت کردن»، به «خریدن» عادت کند، سلامت مردمش هم کالایی تاریخمصرفدار میشود؛ کالایی که با تمام شدن دلارها یا قراردادها، تمام میشود. ایران امروز، اما ایستاده بر قلهای است که خشت خشت آن را فرزندان همین آب و خاک بالا بردهاند، نه پیمانکاران اجارهای.
ارسال نظرات