بنیانگذار اطلاع رسانی نوین اشتغال در ایران
کد خبر : ۱۷۶۸۶۵
روزنامه نگاران از موج گسترده تعدیل روایت می‌کنند

زخمِ تعدیل

يکشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۸:۴۲

موج گسترده بیکاری در رسانه‌ها چه تبعات روحی و احساسی برای خبرنگاران به دنبال داشته است؟

بمب‌ها هنوز به ایران نرسیده، زمزمه‌هایی در تحریریه‌ها به گوش می‌رسید. یکی می‌گفت جنگ می‌شود و آن یکی می‌گفت توافق. اهالی رسانه، با اضطراب اخبار را رصد می‌کردند. ویتکاف و کوشنر چه گفتند و ترامپ چه توئیت زد و نتانیاهو چه تهدید جدیدی کرد.

روزنامه‌نگاران و خبرنگاران خواسته یا ناخواسته راهی به جز شنیدن اخبار دلهره آور ندارند. بعد از جنگ ۱۲ روزه به تمام این اضطراب‌ها یک موضوع دیگر هم اضافه شده بود؛ «تعدیل». تجربه‌ای که حالا می‌رفت که باز هم تکرار شود.

نهم اسفند ماه اولین بمب‌ها به ایران رسیدند و تحریریه‌ها باز هم دورکار شدند. ولی هیچ رسانه‌ای تعطیل نشد. پشت صحنه‌های صفحات روزنامه‌ها و سایت ها، اهالی رسانه بودند که با سختی به اینترنت وصل می‌شدند و آن هم بدون دسترسی به اینترنت بین الملل. «ذره بین» و «گردو» چقدر رونق گرفته بود آن دوره که «گوگل» هم چراغش برای ایرانی‌ها خاموش بود.

اما این مرورگر‌های داخلی پاسخگوی نیاز خبرنگاران نبود. البته در این میان گروهی از اهالی رسانه اینترنت بدون فیلتر داشتند و می‌توانستند راحت‌تر کار را جلو ببرند. از طرف دیگر ارسال خبر از راه دور با اینترنت ملی هم خود به دردسر تمام عیاری تبدیل شده بود. پیام رسان‌های داخلی مثل «بله»، «روبیکا»، «ایتا» و ... برای لود و دانلود کردن یک فایل گاهی به ساعت‌ها زمان نیاز داشتند. مشقت‌های نوشتن گزارش و خبر در دوران جنگ و دورکاری کم نبود. اما اعتراضی هم در کار نبود. اعتقادشان این است جنگ است وخبرنگاران همیشه باید در خط مقدم باشند. اما گویا این رسالت، برای ماندن آن‌ها در رسانه هایشان کافی نبود. آنجا بود که حرف‌های درگوشی بین تحریریه‌ها شروع شد. «قرار است تعدیل کنند؟»، «چه کسانی را تعدیل می‌کنند؟» این سوال را همه از هم می‌پرسیدند. با این حال، آن روز فرا رسید. «روز تعدیل».

دبیر‌هایی که از تعدیل خبر نداشتند

زهرا هنوز صدای زنگ آن تماس را به‌خوبی به یاد دارد؛ تیز و کوتاه، با محتوای خبری که هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد بشنود. او خبرنگاری بود در دل یک هولدینگ رسانه‌ای بزرگ؛ جایی که تا همین چند ماه پیش، حرف از توسعه بود، از صفحه‌های تازه، از آینده‌ای که قرار بود گسترده‌تر و روشن‌تر شود. پ.

اما همه‌چیز با شروع آن جنگ چهل‌روزه تغییر کرد؛ جنگی که انگار فقط در میدان‌ها اتفاق نمی‌افتاد، بلکه آرام و بی‌صدا، در اتاق‌های خبر هم پیشروی کرده بود. قبل از جنگ هم زمزمه‌هایی از تعدیل به گوش می‌رسید، اما کسی آن را جدی نمی‌گرفت. بالاخره مگر می‌شد در بحبوحه برنامه‌های توسعه، نیرو کم کنند؟ اما جنگ که شروع شد، انگار سایه‌ای سنگین روی تحریریه افتاد. همه می‌دانستند ممکن است اتفاقی بیفتد، هرچند نه تا این حد.

دو هفته از شروع جنگ گذشته بود که خبر‌ها یکی‌یکی رسید. اول از سرویس‌های کوچک‌تر تماس گرفته بودند و گفته بودند که دیگر نیازی به حضورشان نیست. دبیر‌ها مانده بودند و بقیه رفتند. چند روز بعد، نوبت سرویس‌های بزرگ‌تر رسید. جایی که زهرا کار می‌کرد، ۱۰ نفر مشغول کار بودند؛ اما وقتی گردوغبار تصمیم‌ها فرو نشست، فقط سه نفر باقی مانده بودند؛ و زهرا یکی از آن هفت نفری بود که دیگر آنجا صندلی اش خالی مانده بود.

زندگی‌اش را با کارش تنظیم کرده بود؛ درآمدش، برنامه‌هایش، حتی روال روزانه‌اش، همه به آن کار گره خورده بود. با این حال، وقتی نوبت به خودش رسید، سعی کرد آرام بماند و فرو نریزد.

روزی که زهرا برای آخرین بار وارد ساختمان شد و وسایلش را جمع کرد، در بخش منابع انسانی و مالی با او محترمانه برخورد کردند، اما احترام، جای خالی امنیت را پر نمی‌کرد. هنوز هیچ دریافتی نداشت؛ فقط یک پایان ناگهانی. این روزها، گاهی خبر‌هایی به گوشش می‌رسد؛ اینکه شاید بعضی‌ها را دوباره، به‌صورت حق‌التحریری یا حتی بدون قرارداد، برگردانند. اما زهرا دیگر آن آدم سابق نیست. او می‌داند کار بدون قرارداد یعنی راه رفتن روی لبه‌ی تیغ؛ یعنی هر لحظه ممکن است همه‌چیز دوباره فرو بریزد. برای همین تصمیمش را گرفته است. اگر قرار باشد برگردد، فقط با حداقل امنیتی که یک قرارداد می‌دهد. وگرنه، ترجیح می‌دهد دور بماند، حتی اگر سخت‌تر باشد.

حذف بی خبر از گروه خبر

عرفان همیشه فکر می‌کرد بدترین خبر‌ها را باید در تیتر‌ها دید؛ همان‌هایی که با فونت درشت روی صفحه می‌نشینند و دل آدم را خالی می‌کنند. اما آن روز فهمید بعضی خبرها، بی‌صدا و بی‌هیچ تشریفاتی، در یک پیام کوتاه جا می‌گیرند. گوشی‌اش لرزید. پیامی از سردبیر. چند خط کوتاه. بی‌مقدمه، بی‌توضیح. همان چند خط کافی بود تا همه‌چیز تمام شود. عرفان اول فکر کرد اشتباهی شده. دوباره خواند و باز. اما متن همان بود. هنوز داشت سعی می‌کرد معنایش را هضم کند که متوجه شد دیگر به گروه کاری هم دسترسی ندارد. حذف شده بود؛ به همین سادگی، به همین سرعت. انگار نه انگار که یکی دو سال از زندگی‌اش را آنجا گذاشته بود. نه جلسه‌ای، نه توضیحی، نه حتی یک خداحافظی ساده. فقط یک پیام و بعد، سکوت. دلخوری‌اش فقط برای خودش نبود. از قبل هم دیده بود که چطور در اولین روز‌های بحران، اولین چیزی که به ذهن مدیران می‌رسد، کم کردن نیروهاست. انگار ساده‌ترین راه‌حل همیشه همین است؛ پاک کردن صورت مسئله. در حالی که می‌شد راه‌های دیگری هم پیدا کرد، می‌شد کمی بیشتر فکر کرد، کمی بیشتر دوام آورد. اما چیزی که بیشتر آزارش می‌داد، شیوه‌ی این رفتن‌ها بود. این‌همه سال کار کردن، این‌همه انرژی و وقتی که گذاشته بودند، آخرش به رفتاری ختم می‌شد که انگار هیچ نسبتی با هم نداشتند. انگار غریبه‌هایی بودند که فقط گذرا از کنار هم رد شده‌اند. او انتظار زیادی نداشت. نه مراسم خداحافظی، نه تقدیرنامه. فقط کمی احترام. فقط اینکه کسی رو در رو بگوید: «دیگر نمی‌توانیم ادامه دهیم.» همین. عرفان خوب می‌دانست که بچه‌های رسانه چقدر بیشتر از آنچه می‌گیرند، کار می‌کنند. شب‌ها، تعطیلی‌ها، استرس‌ها… همه را به جان می‌خرند، به امید اینکه بخشی از یک جریان باشند، بخشی از یک صدا. اما حالا، همه‌ی آنها در یک لحظه، بی‌ارزش شده بود. با این حال، میان این همه تلخی، چیزی در دلش هنوز روشن بود. شاید امید یا شاید همان عشق قدیمی به نوشتن، به خبر، به روایت کردن. او هنوز ایستاده بود؛ کمی خسته، کمی زخمی، اما امیدوار. امیدوار به روزی که دوباره بتواند بنویسد، بدون ترس از یک پیام ناگهانی. امیدوار به ساحلی آرام‌تر، جایی که حق آدم‌ها، دست‌کم کمی بیشتر دیده شود.

از یک «فعلا نیایید» شروع شد

پریسا هنوز آن صبح را با جزئیات به یاد دارد؛ صبحی که قرار نبود شبیه هیچ‌کدام از صبح‌های قبل باشد. جنگ تازه شروع شده بود و از طرف مجموعه گفته بودند: «فعلاً نیایید.» جمله‌ای مبهم؛ یعنی نه «تعطیل هستیم»، نه «نگران نباشید»؛ فقط یک «فعلا». چند روزی در خانه ماند، مثل خیلی‌های دیگر. هر بار گوشی‌اش را برمی‌داشت و به دبیرش پیام می‌داد، یا با همکارانش حرف می‌زد، شاید خبری روشن‌تر پیدا کند. اما هر گروهی داستان خودش را داشت. به بعضی‌ها گفته بودند بیایید، بعضی‌ها نه. انگار هیچ قاعده مشخصی وجود نداشت.

اما نگرانی پریسا فقط جنگ نبود. چیزی زیر پوست این «فعلاً نیایید» می‌دوید؛ ترسی قدیمی‌تر. او در همین چند سال کوتاه کارش دیده بود که امنیت شغلی در اینجا چقدر شکننده است. با خودش فکر می‌کرد: «نکند همین نیامدن، بهانه‌ای شود برای اینکه بگویند دیگر برنگردید؟» این فکر، مثل سایه دنبالش می‌آمد. چند روز به همان منوال بلاتکلیفی گذشت. تا اینکه آن روز، نه از طرف مدیران، نه از منابع انسانی، بلکه در یک گفت‌وگوی دوستانه، زمزمه‌ای پیچید: «قرار است تعدیل کنند»

در این روزنامه «تعدیل» چیزی شبیه یک تهدید همیشگی بود؛ هر سال گفته می‌شد، اما هیچ‌وقت معلوم نبود واقعاً اتفاق می‌افتد یا نه. تا اینکه آن پیام آمد. یکی از همکارانش برایش نوشت: «شنیدم تو هم جزو تعدیلی‌هایی». پریسا شوکه بود. نه از خبر، بلکه به‌خاطر شکل رسیدنش. انتظار داشت اگر قرار است چنین اتفاقی بیفتد، کسی مستقیم به او بگوید. یک تماس، یک جلسه، هرچیزی… نه اینکه مثل شایعه، از گوشه‌ای به گوشش برسد. با تردید به دبیرش زنگ زد. جوابش مبهم بود، اما تأیید کرد: «بله، همچین چیزی هست… داریم پیگیری می‌کنیم، شاید عملی نشه.» اینجا بود که موجی از اضطراب سراغش آمد. تعهدات مالی، قسط‌ها، خرج‌ها… همه مثل صفی بلند در ذهنش ردیف شدند. با خودش فکر کرد: «اگر یک ماه پیش بود، شاید می‌توانستم بروم جای دیگر. پیشنهاد‌هایی داشتم…، اما حالا؟ چند روز مانده به عید، وسط جنگ… کجا بروم؟»

چند روز بعد، بالاخره به تحریریه رفت. نه برای کار، بلکه برای بیشتر فهمیدن. برای گرفتن یک جواب. با مدیران صحبت کرد. فقط یک درخواست ساده داشت: «می‌توانستید زودتر خبر بدهید. حداقل یک ماه وقت می‌دادید که کاری پیدا کنیم».

اما پاسخی که شنید، چیزی نبود که انتظارش را داشت. لحن‌ها تند بود، بی‌اعتنا، از بالا به پایین. انگار نه انگار که روبه‌روی‌شان کسی ایستاده که سال‌ها در همان فضا نفس کشیده، کار کرده، دل داده. همان‌جا بود که چیزی درونش شکست. نه فقط به‌خاطر از دست دادن کار، بلکه به‌خاطر از دست دادن احترامی که فکر می‌کرد وجود دارد. وقتی از ساختمان بیرون آمد، ایستاد و برای لحظه‌ای به پشت سرش نگاه کرد. جایی که روزی برایش فقط یک محل کار نبود؛ بخشی از زندگی‌اش بود. جایی که با آدم‌هاش خندیده بود، استرس کشیده بود، رشد کرده بود. اما حالا، همه‌چیز تغییر کرده بود. او فهمید در چشم آن مجموعه، خیلی وقت‌ها آدم‌ها فقط تا زمانی اهمیت دارند که «نقش» دارند. بعد از آن، به‌راحتی محو می‌شوند؛ مثل اسمی که از یک گروه پاک می‌شود. پریسا با خودش فکر کرد: «شاید از اول هم همین بوده. شاید ما فقط فکر می‌کردیم مهمیم.» آن روز، آخرین باری بود که به آنجا رفت. وقتی بیرون آمد، دیگر مطمئن نبود که دلش بخواهد دوباره قدم به آن ساختمان بگذارد. این ماجرا فقط برایش یک بیکاری ساده نبود؛ زخمی بود هم مالی و هم عاطفی. زخمی که باعث شد به همه‌چیز دوباره فکر کند: به کارش، به انتخاب‌هایش، به این‌که آیا می‌خواهد همین‌طور، با همان عشق یک‌طرفه ادامه دهد یا نه. چیزی درونش فرو ریخته بود.

توپ تعدیل در زمین دو همکار

برای سمانه همه‌چیز از همان روزی شروع شد که جنگ شروع شد؛ نهم اسفند. تصمیم گرفته شد که دورکار شوند. هنوز کسی دقیق نمی‌دانست این وضعیت چقدر ادامه دارد. همکارش، همان روز به او گفت: «تو نیا، من میام و کار رو جمع می‌کنم.» و او هم نرفت. فکر کرد چند روزی است، زود تمام می‌شود. اما آن «چند روز» کش آمد. روزنامه یکی دو شماره نیامد. بعد با حداقل نیرو برگشت؛ گاهی فقط چهار صفحه، گاهی دوازده صفحه. کار‌ها نصفه و نیمه، فضا مبهم، همه در انتظار چیزی که کسی اسمش را بلند نمی‌گفت. هفته اول گذشت، هفته دوم هم با همان بلاتکلیفی. تا اینکه یک روز تلفنش زنگ خورد. معاون سردبیر بود؛ کسی که سال‌ها می‌شناختش، رفت‌وآمد داشتند، از آن آشنا‌های قدیمی. اول تماس را جدی نگرفت. فکر کرد مثل همیشه درباره کار است. اما مکالمه طولانی شد، قطع نمی‌شد. انگار حرف مهمی در راه است، اما هیچ‌کس مستقیم نمی‌گفت. بعد کم‌کم اصل ماجرا بیرون آمد. از کمبود بودجه گفتند، از شرایط سخت، از اینکه حتی برای حقوق و عیدی مجبور شده‌اند برنامه‌های دیگر را کنار بگذارند. بعد کلمه‌ای که همه‌چیز را عوض کرد: تعدیل. می‌گفتند نصف بچه‌ها از بخش‌های مختلف باید بروند. تصمیم سنگینی بود، اما «اجباری»؛ و بعد جمله‌ای که عجیب‌تر بود: «این تصمیم را خودتان بین خودتان مدیریت کنید.» انگار بار یک تصمیم سازمانی را گذاشته باشند وسط یک گفت‌وگوی دوستانه. همکارش هم درگیر همان تصمیم بود هر دو از قدیمی‌های روزنامه بودند. گفتند خودتان با هم صحبت کنید ببینید چه می‌شود. اما واقعیت این بود که هیچ‌کس نمی‌توانست تصمیم بگیرد چه کسی بماند و چه کسی برود. چند روزی گذشت. رفت‌وآمد‌ها تماس‌ها، حرف‌های نیمه‌تمام. تا اینکه دوباره به روزنامه رفت. همکارش بود، معاون سردبیر هم مدام بین اتاق‌ها رفت‌وآمد می‌کرد. آخرش همان جمله تکرار شد: «نمی‌شود هر دو بمانید. شما هم جزو تعدیلی‌ها هستید.» نه توضیح بیشتری، نه فرصتی برای چانه‌زدن. فقط یک تصمیم. او گفت: «من نمی‌توانم تصمیم بگیرم. سیستم باید تصمیم بگیرد». اما سیستم، تصمیمش را گرفته بود. چند روز بعد، دوباره تماس گرفت. این‌بار برای فهمیدن یک تناقض. به همکارش یک چیز گفته بودند، به او چیز دیگری. به هر دو گفته بودند «نگران نباش، تو می‌مانی.»، اما هیچ‌کدام نمانده بودند. تا اینکه پیام نهایی رسید: از منابع انسانی؛ «بیا نامه‌ات را بگیر» همان لحظه فهمید که دیگر بحثی در کار نیست. می‌گفت آن لحظه، انگار چیزی در ذهنش خاموش شد. ۱۸ سال کار، تجربه، بخش‌های مختلفی که در آنها کار کرده بود؛ از آموزش و سایت گرفته تا همایش‌ها و حتی تولید تیزر‌های همایش‌های بزرگ. همه در ذهنش مثل فایل‌هایی که ناگهان پاک شوند، یکی‌یکی محو شدند. او فقط یک نقش نداشت. هر جا لازم بود کار کرده بود، هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام داده بود. اما حالا، در نهایت، در یک لیست تعدیل قرار گرفته بود. جالب‌تر برایش این بود که نیرو‌هایی با سابقه خیلی کمتر، با چند ماه یا یک سال کار، مانده بودند. اما او با ۱۸ سال سابقه، در ۴۴ سالگی، کنار گذاشته شده بود؛ در شرایطی که پیدا کردن کار برایش ساده نبود. حتی تلاش کرد حرف بزند. به مسئول دفتر مدیر هم گفت، به دیگران هم. گفت اگر لازم است، حداقل دو ماه فرصت بدهند تا بتوانند کاری پیدا کنند. گفت خودش هم دنبال کار است، حتی حاضر است برود، اما نه این‌طور ناگهانی. پاسخ‌ها، اما یکی بود: «ما در جریان نیستیم» یا «تصمیم از جای دیگری گرفته شده.» او از روزی که نامه را گرفت، می‌گفت باید همه‌چیز را از نو در ذهنش مرتب کند و تلخ‌تر از همه، این بود که هیچ‌کس دقیقاً به او نگفته بود چرا. فقط یک تصمیم، در یک لحظه، برای سال‌هایی از زندگی‌اش. حالا که به آن روز‌ها نگاه می‌کند، بیشتر از خود تعدیل، آن شیوه تصمیم‌گیری و آن بی‌ثباتی آزارش می‌دهد. اینکه چطور می‌شود سال‌ها کار کنی، جا‌های مختلف یک مجموعه را تجربه کنی، و بعد در یک لحظه، به راحتی از چرخه بیرون بیفتی. او هنوز دنبال جواب است. نه فقط برای خودش، بلکه برای همه آن سال‌هایی که فکر می‌کرد جایی دیده می‌شود.

«تا اصلاع ثانوی» حضورت لازم نیست

شیدا از سال ۱۳۹۳ که وارد آن روزنامه شد، زندگی‌اش شکل دیگری گرفت. او در تحریریه فقط یک نقش نداشت؛ مسئول دفتر تحریریه بود، ادمین اینستاگرام و حتی کسی که چپ‌چین سایت را هم مدیریت می‌کرد. کارش همیشه چندلایه بود. سال‌ها گذشت و او به ریتم این محیط عادت کرده بود؛ به شلوغی تحریریه، به رفت‌وآمد دبیرها، به روز‌هایی که خبر اولویت همه‌چیز بود. تا اینکه جنگ ۱۲ روزه شروع شد و همه‌چیز تغییر کرد. در آن روزها، حضورش در تحریریه قطع نشده بود. یک روز در میان، شیفتی می‌رفت. در جنگ اخیر هم سه روز اول را کامل در محل کار حاضر بود. اما روزی که نتوانست برود، دلیلش بیرون از اراده‌اش بود؛ بمباران شدید منطقه‌ای که در آن زندگی می‌کرد. همان روز، با احترام خبر داد، عذرخواهی کرد و گفت نمی‌تواند حضور پیدا کند. پاسخشان آرام و معمولی بود؛ هیچ تنشی نبود. فقط تشکر کردند که اطلاع داده است. همه‌چیز به نظر عادی می‌رسید. اما فردای آن روز، یک جمله کوتاه مسیر را عوض کرد: «فعلاً نیا.» این خبر را مستقیم به او ندادند. یکی از همکاران پیام داد. گفت فعلاً حضورش لازم نیست تا اطلاع ثانوی. چند روز بعد، پیام دیگری رسید. این‌بار با توضیحی مبهم‌تر، قرار است روزنامه ۱۶ صفحه‌ای منتشر شود و به همین دلیل حدود ۵۰ درصد نیرو‌ها تعدیل شده‌اند. بعد جمله‌ای که سنگین‌تر از همه بود: «شما هم جزو تعدیلی‌ها بودید، اما دارند رایزنی می‌کنند شاید به واحد دیگری منتقل شوید.»

این، آخرین پیام رسمی بود. بعد از آن، سکوت شروع شد. شیدا بار‌ها تماس گرفت، پیگیری کرد، دنبال یک جواب روشن بود. اما هر بار یا پاسخی مبهم می‌شنید یا اصلاً پاسخی داده نمی‌شد. انگار بخشی از سیستم، ناگهان او را از دسترس خارج کرده بود. حتی خودش هم راه‌حل پیشنهاد داد. گفت می‌تواند در بخش سایت بماند، حتی به صورت دورکاری. تجربه داشت، سال‌ها آنجا کار کرده بود. اما پاسخ غیرمستقیم بود؛ ترجیح داده بودند نیرویی را نگه دارند که فقط حدود یک سال سابقه داشت و به‌صورت حق‌التحریری و دورکار کار می‌کرد. برای او، این انتخاب عجیب‌تر از خود تعدیل بود. اینکه تجربه و سال‌ها حضور، در برابر یک نیروی تازه‌وارد، بی‌وزن‌تر به نظر برسد. روز‌های آخر اسفند، تماس دیگری از منابع انسانی گرفت. گفتند برای گرفتن «فرم عدم نیاز» به روزنامه بیاید؛ اگر می‌خواهد برای بیمه بیکاری اقدام کند، مدارکش آماده است. این در حالی بود که همان چند روز قبلش به او گفته بودند شاید واحدش تغییر کند، شاید جابه‌جا شود. هنوز در وضعیت «نامعلوم» نگه داشته شده بود. گیج‌تر از قبل شد. رفت و برگشت پیام‌ها، تماس‌ها، وعده‌های نیمه‌کاره… همه‌چیز در ابهام می‌گذشت. بعد از آن روز، هر بار تماس گرفت، یا پاسخی نگرفت یا صدایی که می‌گفت «بعداً پیگیری می‌کنیم». اما «بعداً» هیچ‌وقت نرسید. او مانده بود با سال‌ها کار، تجربه، و سکوتی که جای همه توضیح‌ها را گرفته بود؛ سکوتی که از یک روز معمولی شروع شد و آرام‌آرام تبدیل شد به پایان یک فصل طولانی از زندگی‌اش.

از نظر بسیاری از این روزنامه نگاران حتی لازم نبود کار به تعدیل برسد. می‌شد راه‌های دیگری هم پیدا کرد؛ می‌شد شرایط را مدیریت کرد، می‌شد با گفت‌و‌گو و برنامه‌ریزی از این مرحله عبور کرد. اما انتخاب مدیریت چیز دیگری بود اگر در بهترین حالت گفته شود که در این مورد یعنی در مورد مواجهه نیروی انسانی به چنین وضعیتی اساسا استراتژی، برنامه ریزی یا مدیریتی درکار بوده باشد.

چنانکه به نظر می‌رسددر تمام تجربیاتی که روزنامه نگاران با خبرنگار هفته‌نامه بازار کار در میان گذاشتند مدیریت ساده‌ترین راه را انتخاب کرده، اعلام این جمله که فعلا نیایید، یا دیگر نیازی به حضور شما نیست. این جمله بدون توجه به تبعات روانی و اجتماعی آن بار‌ها و بار‌ها از طریق تماس‌های تلفنی پس از پیگیری‌های مکرر و در مواردی تنها از طریق یک پیامک ساده اعلام شده است. در چنین شرایطی پرسش اصلی این است که آیا این تصور که از دست دادن شغل برای یک فرد چه معنا و مفهومی دارد اساسا در ذهن مدیران رسانه‌ها شکل گرفته؟ آیا مدیران رسانه‌های کشور نباید برای این شرایط پروتکل، مسیر منطقی‌تر و یا کم آسیب‌تری را طراحی و یا پیش بینی می‌کردند؟

چنانکه رسانه نیروی خود را بخشی از بازار کار و اشتغال در کشور نبیند و حقوق انسانی او را لحاظ نکند چرا نهاد‌ها و سازمان‌ها باید باید چنین دیدگاهی داشته باشند؟

بمانجان ندیمی

ارسال نظرات

captcha