تازه ها
گفت وگوی بازار کار با محمد حسین سپنج بازیگر، کارگردان و تهیه کننده تئاتر و سینما

تئاتر در ایران امروز، بیش از آنکه یک حرفه باشد، نوعی زیستن بر لبهی نااطمینانی است؛ زیستنی میان شور و فرسودگی، میان عشق و اضطراب معاش. گفتوگویی که با یک فعال حوزهی نمایش شکل گرفته، تنها شرح وضعیت شغلی چند بازیگر یا کارگردان نیست؛ روایتی است از نسلی که سالهاست میان رؤیای هنر و واقعیت اقتصاد معلق مانده است. نسلی که هنوز هم، با وجود تمام بحرانها، چراغ صحنه را خاموش نکرده است.
در آغاز گفتوگو، وقتی از «اشتغالزا بودن» تئاتر پرسیده میشود، پاسخ با مکثی تلخ همراه است؛ گویی خود واژهی «اشتغال» در نسبت با تئاتر معنای روشنی ندارد. در جهان امروز، شغل یعنی امنیت نسبی؛ یعنی درآمدی مشخص، آیندهای قابل پیشبینی و حداقلی از ثبات. اما برای بخش بزرگی از فعالان تئاتر در ایران، هیچیک از این مؤلفهها وجود ندارد. بازیگر، کارگردان یا طراح صحنه، اغلب نمیداند پروژهی بعدی چه زمانی آغاز میشود، آیا اجرایی خواهد داشت یا نه، و اگر هم داشته باشد، آیا هزینههای اولیه بازخواهد گشت یا خیر. به همین دلیل، بسیاری از کسانی که در این عرصه فعالیت میکنند، ناچارند شغل اصلی خود را بیرون از تئاتر تعریف کنند؛ کارمند، معلم، فروشنده، مترجم یا صاحب کسبوکاری کوچک باشند و در کنار آن، بخشی از جان و زمان خود را وقف صحنه کنند.
در این میان، واژهی «دلی کار کردن» بارها تکرار میشود؛ عبارتی که شاید در نگاه نخست شاعرانه به نظر برسد، اما در واقع نشانهی نوعی فقدان ساختاری است. وقتی هنرمند ناچار است بدون تضمین مالی، بدون بیمه، بدون قراردادهای پایدار و حتی بدون اطمینان از اجرای نهایی، ماهها تمرین کند، هنر به قلمرو فداکاری شخصی رانده میشود. تئاتر برای بسیاری از این افراد نه شغل، بلکه ضرورتی روحی است؛ جایی برای دوام آوردن در جهان، برای معنا دادن به زندگی، برای تجربهی جمعیِ خلق. انگار صحنه، آخرین پناهگاهی است که هنوز میتوان در آن، انسانیتر نفس کشید.
با این حال، فضای تئاتر ایران یکدست نیست.
در بخشی از آن، چیزی به نام «تئاتر آزاد» یا تئاتر تجاری شکل گرفته است؛ جریانی که بیش از هرچیز بر فروش و سرگرمی استوار است. سالنهای خصوصی، نمایشهای پرفروش، استفاده از بازیگران چهره، موسیقی، طنز و فرمهای عامهپسند، توانستهاند چرخهای اقتصادی ایجاد کنند که برای برخی هنرمندان به اشتغال واقعی تبدیل شود. در این فضا، بازیگر میداند هر شب اجرا دارد، قراردادش مشخص است و دستمزدی دریافت خواهد کرد. این بخش از تئاتر، هرچند از نگاه برخی هنرمندان جدیتر، متهم به سطحی شدن یا فاصله گرفتن از جوهرهی هنری تئاتر است، اما دستکم توانسته امکان زیستن از راه هنر را برای گروهی فراهم کند.
در برابر این جریان، تئاتر مستقل یا آنچه معمولاً «تئاتر حرفهای» نامیده میشود، ایستاده است؛ تئاتری که بیشتر دغدغهی تجربهی هنری، فرم، اندیشه و بیان اجتماعی دارد تا فروش گیشه. بسیاری از فعالان این حوزه حاضر نیستند قواعد بازار را بپذیرند، اما همین ایستادگی، آنان را در موقعیتی شکننده قرار میدهد. هنرمند مستقل، اغلب سالها زمان صرف تولید نمایشی میکند که شاید تنها چند شب اجرا رود و حتی هزینهی اجارهی سالن را هم جبران نکند. او در جهانِ تناقضها زندگی میکند؛ جهانی که در آن، برای حفظ شأن هنری خود باید از امنیت اقتصادی چشم بپوشد.
روایت وقتی ملموستر میشود که پای تجربهی شخصی به میان میآید. گوینده از نمایشی میگوید که ماهها برای آن تمرین شده، سرمایهای شخصی برایش هزینه شده و سرانجام با هزار اضطراب روی صحنه رفته است. در تئاتر ایران، گروه اجرایی پیش از هرچیز باید سالن پیدا کند؛ سالنی که یا مبلغ ثابتی برای هر شب دریافت میکند یا درصدی از فروش را برمیدارد. در هر دو حالت، ریسک اصلی بر دوش گروه است. اگر فروش خوب باشد، اجرا ادامه پیدا میکند؛ اگر نه، نمایش خیلی زود از جدول اجرا حذف میشود. همهچیز وابسته به بلیت فروختن است؛ به تبلیغات، به شانس، به حضور یک بازیگر شناختهشده یا حتی به موجهای زودگذر فضای مجازی. در چنین وضعیتی، هنر بیش از آنکه فرصت خلاقیت باشد، به میدان بقا تبدیل میشود.
اما شاید تلخترین بخش ماجرا، شکنندگی تئاتر در برابر بحرانهای اجتماعی و سیاسی باشد. تئاتر، برخلاف بسیاری از مشاغل، با کوچکترین تنش اجتماعی از حرکت بازمیایستد. جنگ، ناآرامی سیاسی، قطعی اینترنت، سوگواریهای عمومی یا هر بحران ملی دیگری، نخستین جایی که تعطیل میکند سالن نمایش است. چراغ صحنه خیلی زود خاموش میشود و این خاموشی فقط به معنای توقف اجرا نیست؛ بلکه زنجیرهای از خسارتهای اقتصادی و روانی را به همراه دارد. گروهی که ماهها تمرین کرده، ناگهان پراکنده میشود. بازیگری که از شهرستان آمده، بازمیگردد. تبلیغات متوقف میشود. بلیتها پس داده میشود و سالن، بیآنکه مسئولیتی بپذیرد، سهم خود را طلب میکند.
تئاتر در ایران، هنری است که همواره باید از نو آغاز کند. هر تعطیلی، هر بحران، هر توقف، یعنی بازگشت به نقطهی صفر. حتی وقتی اجراها دوباره از سر گرفته میشوند، گروهها نیاز دارند بار دیگر تمرین کنند، دوباره مخاطب جذب کنند و دوباره اعتماد از دسترفته را بسازند. این فرسایش دائمی، نهفقط اقتصاد تئاتر، بلکه روان هنرمندانش را نیز تحلیل میبرد.
از سوی دیگر، مسئلهی مخاطب نیز اهمیت زیادی دارد. در جامعهای که تئاتر هنوز به بخشی جدی از سبد فرهنگی مردم تبدیل نشده، طبیعی است که در بحرانهای اقتصادی، نخستین چیزی که حذف میشود خرید بلیت نمایش باشد. وقتی هزینهی یک بلیت با بخشی از هزینهی روزمرهی زندگی برابری میکند، تئاتر به امری لوکس بدل میشود؛ تجربهای که تنها بخشی محدود از جامعه توان دسترسی به آن را دارد. این مسئله، شکافی عمیق میان هنر و زندگی روزمره ایجاد کرده است؛ شکافی که سالها بیتوجهی فرهنگی و نبود سیاستگذاری مؤثر، آن را عمیقتر کرده است.
با این همه، چیزی در تئاتر وجود دارد که هنوز آدمها را روی صحنه نگه میدارد. شاید امید، شاید اعتیاد به خلق، شاید نیاز به دیده شدن یا شاید همان لحظهی جادویی که نور روی بازیگر میافتد و جهان برای چند دقیقه شکل دیگری پیدا میکند. تئاتریها، حتی وقتی نمیتوانند از تئاتر زندگی کنند، باز هم خود را «تئاتری» میدانند. هویت آنان نه در قراردادهای کاری، بلکه در نسبتشان با صحنه تعریف میشود. آنان به تئاتر بازمیگردند، حتی پس از شکست مالی، حتی پس از تعطیلی اجرا، حتی پس از فرسودگی.
در نهایت، مسئلهی تئاتر در ایران فقط مسئلهی یک هنری نیست؛ مسئلهی جامعهای است که هنوز نتوانسته برای فرهنگ، جایگاهی پایدار در زیست اقتصادیریال شغلی و اجتماعی خود تعریف کند. تئاتر، آینهی وضعیت عمومی جامعه است؛ جایی که بیثباتی اقتصادی، تعلیق اقتصادی خود را بیواسطه بر صحنه نشان میدهد؛ و شاید به همین دلیل است که هر اجرای تئاتر در چنین شرایطی، بیش از آنکه صرفاً یک «نمایش» باشد، نوعی مقاومت است؛ مقاومتی برای زنده نگه داشتن رؤیای گفتوگو، تخیل و انسان بودن.
تینا ندیم
ارسال نظرات